من این طوری لاغر می شم

رژیم

من حدس میزنم که جنون دارم!

سلام بچه ها یه عالمه کار ریخته سرم ولی انقدر فکرم مشغوله که نمیتونم انجامشون بدم! گفتم بیام اینجا یکم درد و دل کنم شاید مخم یه هوایی بخوره... مامانم خدا رو شکر بهتره, یعنی اگه مشکلی پیش نیاد به امید خدا و گوش شیطون کر!!! شبی که مامانم تصادف کرد شب تولد امام رضا بود, منم نذر کردم اگه مامانم حالش خوب شد حتما یه سفر با کل خانواده بریم مشهد, پابوس امام رضا. یکم مماخ خواهری خوب بشه, یه سی تی اسکن هم مامانم بده مشکلی نباشه ایشاله 3 4 روز میریم و میایم! حالا تازه اگه بتونم مامانمو راضی کنم! مامانم اصلا اهل مسافرت نیست, بیشترین لذت و آرامشش تو خونه اس, از طرفی هم آقای پدر کارش طوریه که تقریبا ماهی یکبار میره ماموریت مشهد! یکم این چند روز حالم گرفته است, اینجایی که کار میکنم دولتی ولی من قراردادی براشون کار میکنم, خرداد ماه آزمون دادم واسه وزارت دفاع مهر ماه جوابش اومد قبول شدم, چند بار رفتم برای تحویل مدارک و مصاحبه و ... دیروز هم رفتم به عنوان اولین روز سر کار اونجا! خیلی خوشحال بودم که استخدام رسمی میشم و یه شکل خوب پیدا کردم, البته اصلا به اینجا نگفته بودم که دارم میرم 3 روز مرخصی رد کرده بودم تا آخر هفته... دیروز که رفتم خیلی تو ذوقم خورد, خیلی محیط نظامی و خفقان بود, نمیشه گوشی دوربین دار و فلش و هارد و لپ تاپ داخل برد! هیچ سیستمی اینترنت نداره! شماره همه کس و کارو آبا و اجدادمو گرفتن؛ و رسما یه برگه دادم امضا کردم که مشکلی با شنود شدن مکالماتم ندارم! گفتم فردا که اومدی پاسپورتتم بیار تحویل بده! حق خروج از کشور به جز مکه و کربلا اونم تازه با درخواست و اجازه رو نداری... خیلی بد بود خیلی... دیشب تا صبح خوابم نبرد از بس فکر و خیال کردم! تمام پیشونیم هم شده جوش از استرس! نمی دونم تو این اوضاع بیکاری کارو بچسبم یا وارد شدن تو همچین فضایی باعث میشه کل زندگی و تفکرات و آزادیهام نابود بشه... آخه روحیه هنری که نمیتونه تحمل این محیط بسته و نظامی رو داشته باشه! تازه میخوان بفرستنم مصاحبه عقیدتی سیاسی که یکی از همکارا که تازه استخدام شده بود میگفت 4 ساعت طول میکشه و دهنت رو مورد عنایت قرار میدن انشاله... مامانم دیشب میگفت اگه خوشت نیومد و میبینی اینطوری نرو اصلا دیگه! واسه چی خودت رو اسیر و ابیر کنی! خودمم دیگه مصمم شدم نرم و امروز بدون اینکه خبر بدم و چیزی اصلا نرفتم و اومدم سر کار خودم! حالا غروب که شد تماس میگیرم با مسئول کارگزینی اونجا و میگم نمی آم دیگه!!! اه اه اه نمی دونم کار درستیه یا نه! عمر آدم کوتاهه نمیخوام همش تو استرس و فشار و مشکل کار کنم و خودمو اسیر همچین جایی بکنم! ولی بازم نمی دونم! این خواستگارمو نمی دونم چه کنم؟! زنگ زد گفت این هفته میام تهران ازت جواب میگیرم, منم گفتم نمیخواد تلفنی بهت جواب میدم, گفت نه میام می خوام حضوری صحبت کنیم, گفتم آخه محرم شروع شده سخته فلانه, گفت یا میام یا سرمو میکوبونم تو دیوار از دست تو؛ 2 سال منو مسخره کردی, دیگه ناجور قاطی کرد بنده خدا! آخه هربار میخواد بیاد من هی بهونه میارم, کار دارم, عروسی داریم, میخوایم بریم سفر, مامانم تصادف کرد, خواهرم دماغش و عل کرد,... نمی دونم چیکار کنمممممممممممم!!! مامان بابام هم که دیگه هیچی... میگم میخوام برم سر کوچه هزار و یک جور نظر و عقیده و کنفرانس! میگم میخوام شوهر کنم میگن هرجور خودت صلاح میدونی! میگم میخوام مهاجرت کنم, میگن هرجور خودت صلاح میدونی! میگم میخوام شغلمو عوض کنم, میگن هرجور خودت صلاح میدونی! خیلی بد آدم بخواد چند تا تصمیم بزرگ و تنهایی بگیره!؟! حالا تا ببینیم خدا چی میخواد... راستی یه توصیه هم میخواستم بزارم واسه رژیم که همین جا میگم تا یادم نرفته.. ای دوستان گرامی و ای هم میهنان عزیز به درستی آگاهید که عید نوروز یکی از بزرگترین و برجسته ترین اعیاد باستانی است و شهرت و منزلت این عید باعث شد چندی پیش نام و رسوم این عید در سازمان یونسکو موجبات جهانی شدن این عید را فراهم آورد. ای توپولوها آیا با آگاهی از مراسم خاله بازی و دید و بازدیدهای مکرر در این عید بزرگ باز هم در پی کاهش وزن خود نیستید!!! به درستی که دغدغه خرید لباس برای شب عید در اتاق پروو بسیار دیر و نابه جاست! از هم اکنون به گوش باشید و به هوش باشید که ماههای پیش رو بس سریع در گذر است و نادان بی خبر است و دانا در حضر است... از امروز شروع کنید تا عید نوروز زیبایی داشته باشید! شب عید نگی نگفتی ها... برنامه بریزید ماهی 3 کیلو بیاید پایین, چهار ماهو نیم فرصت دارید اگه روزهای آخر اسفندم در نظر نگیرید میشه بین 13 تا 15 کیلو مثه باقلوا لاغر شدا! اونایی که وزنشون بالاست ماهی 4 کیلو هم پایین میان میشه بین 16 تا 18 کیلو... از امروز به فکر آینده ی اندام خود باشید...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:33  توسط مهسا  | 

دانیال

سلام دوستای عزیزم
من حالم بدک نیست یه سری اتفاقا افتاده این وسطی که اصلا حوصله ندارم تعریف کنم پس بمونه واسه بعد...
یک آقا پسری به اسم دانیال داریم که ننوشته چند سالشه! ولی قدش 178 و 120 کیلو وزنشه و از حرفاش فکر کنم 15 16 ساله باشه؛ شرایط دکتر رفتن و باشگاه رفتن و نداره ولی می خواد لاغر کنه! این توضیح واسه شما و بقیه اش جواب دانیال چون تعداد حروفش زیاد بود تو نظرات جا نمیشد!

اولا ممنون دانیال جان؛ ایشاله همونی بشه که میخوای...
ببین عزیزم اگه شرایط دکتر و باشگاه رو نداری پس باید خودت رژیم بگیری و این برای اضافه وزن بالا کار سختیه که یه رژیم خوب و مداوم رو بتونه بدون نظارت دکتر به سر انجام برسونه! البته من خودم بدون دکتر 30 کیلو کم کردم ولی از ته دل هدفم لاغری بود و واقعا براش مایه میذاشتم
اول از همه تو باید ذهنت رو از رو غذا منحرف کنی؛ یه آدم چاق همیشه فکرش دنبال غذاس! حتی وقتی رژیم همش فکرش اینه که حالا چی بخورم؛ چی هست, وقت غذا نشده!
در درجه اول تو باید ذهنت رو از غذا دور کنی و اینم امکان پذیر نیست مگر اینکه سرت شلوغ بشه!!! باید از محیطهایی که همیشه توشون زیاد غذا می خوری دور کنی! تا زمانی که معده ات کوچیک بشه و دیگه خودش دنبال غذا نره! برای کاهش وزن اونم اضافه وزن زیاد باید برای خودت یه سری قوانین مطرح کنی!
من خودم همیشه برای خودم قوانین متنوع میزاریم! مثلا 1 ماه از ساعت 6 بعد از ظهر به بعد هیچی نمیخورم! اینکه می گم هیچی یعنی قانونی در حد قوانین فدرال! یعنی آسمون بیاد زمین زمین بره آسمون هیچی نمی خورم! ماه بعدش نون و برنج نمی خورم! درسته که ممکنه کالری زیادی از باقی غذاها به بدنم برسه ولی وقتی نون و برنج نخوری خیلی غذا خوردنت محدود میشه! ماه بعدش 6 تا 7 شب میرم یه ساعت پیاده روی خیلی تند و بعد از پیاده روی تا موقع خواب فقط سالاد یا 1 میوه می خورم با چایی و 1 قند!
به اینا میگن قانون! اگه تو دکتر نری و باشگاه هم نری و قانونی هم نذاری یه چند روزی رژیم میگیری بعدشم خسته میشی ول میکنی!
اول از اینکه چاقیت از نوع گلابیه! این فکرهای خامم از سرت بیرون که شکمم میره تو رونم چاق میمونه و ... خودتم میدونی که همچین چیزی نمیشه و اینا همه توجیه تنبلیه! تو دوماه پشت هم رژیم بگیر شاهد معجزه خواهی بود! لیپو رو هم فراموش کن! هیچ کس باسن و رون رو لیپو نمیکنه چون اصلا اونجاها نواحیه خوبی برای اینکار نیست؛ هم از لحاظ نوع چربی و هم از اون جهت که چندتا رگ حساس اونجا قرار داره!
عزیزم شما مردی همین مساله یعنی اینکه نصف راه از یه خانوم چاق جلوتری! چرا؟ چون قدرت چربی سوزی آقایون 2 برابر خانومهاست و قدرت عضله سازیشون هم 2 برابر خانومهاست! یعنی اگه شما با یه خانوم هم وزن و هم قد خودت شروع به رژیم و ورزش کنی وزنی که شما تو 2 ماه کم میکنی اون خانوم تو 4 ماه کم میکنه!
خانومها اکثرا مشکلات دیگه ای مثل ضعف بدن, کم خونی؛ کم بود آهن و ... دارن که آقایون باهاش مواجه نیستن!
با توجه به حرفها و شرایط تو من چندتا کار میگم حتما انجام بده؛ دانیال نه به خاطر حرف من به خاطر آینده و زندگیت خودت! اگه همین الان شروع کنی تا عید عالی میشیها, پشت گوش ننداز, روزهای قشنگ نوجوونیت رو حروم نکن.
1. یه وبلاگ رژیمی باز کن
2. یه دفترچه یادداشت بردار؛ تاریخ بزن و وزن و سایز خودت رو یادداشت کن, دور کمر؛ دور شکم؛ دور باسن, دور رون, دور بازو, دور مچ( من یه ساعت داشتم کیپ دستم بود! به زور بندش بسته میشود! زمانی که لاغر شدن وقتی بندشم بسته بود مثل النگو میرفت تو دستم و خیلی بهم حا میداد)
3. من تو 2 تا پست چند مدل غذا نوشتم, فکر کنم روی هم یه 20 مدلی بشه اونها رو یادداشت کن و بده به مامانت ( بشین قشنگ با مامانت صحبت کن؛ مامانا همیشه به آدم کمک میکنن! بهش بگو ایندفعه تصمیمت جدیه؛ بگو به کمکش نیاز داری و روزی 3 وعده غذای رژِیمی باید بخوری)
4. اون راهی که تو مسیر مدرسه میری به درد خودت میخوره آقا! ساعت 6 تا 7 هندزفیری بزار حتما برو پیاده روی!!! فهمیدی!!! حتما حتما حتما ( اون راه مدرسه قسمتی از زندگیه روزانه ی تو نه ورزش)
5. برای خودت روی یه تقویم علامت بزنم و به جز ماه اول که فکر کنم حدود 8 کیلویی لاغر بشی باقیه ماهها رو 4 کیلو 4 کیلو کاهش وزنت رو بنویس و بزن بالای سرت
6. قبل از اینکه بری پیاده روی یه سالاد جانانه(بدون سس)(پیشنهاد من کاهو پیچ, کلم سفید؛ کلم بروکلی، هویج, گوجه, خیار) با یه کاسه کوچیک ماست و شوید و سماق آماده کن, نصف تن ماهی هم بریز رو سالادت؛ بزار یه جای دنج تو یخچال, از پیاده روی که میای یه لیوان آب بخور بدون یخ! برو رو تختت نیم ساعت دراز بکش! بعد بیا دوباره یه لیوان آب بدون یخ بخور و بعد یه ربع بیست دقیقه سالاد و ماستتو بزار جلوت و خیلی آروم و با لذت نوش جان کن. ببین چقدر دقیق بهت گفتم قیل و بعد پیاده روی چیکار کنی! یعنی اگه پشت گوش بندازی دیگه خیلی نادونی...
7. شاید از لحاظ مالی دستت بسته باشه ولی حتما تو مدرسه یا بعد مدرسه خوب ساندویچ میزنی به بدن! از الان به بعد؛ ساندویچ؛ چیپس؛ پفک؛ پاپ کرن, بستنی؛ آیس پک, تخمه, چیپلت؛ کیک, شیرینی و از این قسم خوراکیها ممنوع! پولی که بابت اینا میده باید خرج 1. لوازم سالاد 2. ماست کم چرب 3. نون جو 4. جوجه کباب 5. ماهی 6. تن ماهی 7. بیسکوییت ساقه طلایی( خرما هم که میگی جوش میزنم!) بشه؛ فهمیدی!!!
جوجه کباب آماده بیرون میفروشن از کیلو 12 تومنش من دیدم تا کیلو 15 ؛ باید غذا و خوراکت رو از خانواده جدا کنی؛ دیگه پایه سفره نمیشینی و ساعتهایی که کسی غذا نمی خوره تو غذای خودت رو میخوری! باید یاد بگیری بدون ریخت و پاش آشپزخونه سالاد درست کنی و ترو تمیز کار خودت رو بکنی؛ یه گوشه از یخچال رو واسه خودت انتخاب کن و به بقیه هم بگو اینجا مال منه و کسی نه چیزی بزاره نه برداره!
صبح واسه صبحانه مربا و کره و پنیر پرچرب ممنوع! 3 تا تخم مرغ آب پز میکنی با 1 لیوان قهوه و قد یه قوطی کبریت پنیر رژیمی؛ با یه گوجه و یه خیار خورد میکنی نوش جان میکنی! اوکی؟!
یه کیلو جوجه کباب آماده میگیری؛ من خودم همیشه میگیرم یک کیلوش میشه 4 تا سیخ خیلی مشتی! الان نمیگم 5 تا سیخش کن یا 6 تا سیخش کن چون زوده! فعلا همون 4 تا سیخ خوبه! حالا یعنی چی اینی که میگم!؟؟ از مدرسه میای مامانت قیمه بامجون گذاشته با برنج و ترشی! شما میای خونه خیلی هم گرسنته! یه چایی برای خودت میریزی با دو تا ساقه میخوری! بعد میری قشنگ واسه خودت یه ظرف سالاد مشتی درست میکنه, از اون جوجه کباب یک چهارمش رو که میشه 1 سیخ درست و حسابی به سیخ میکشی و کباب میکنی! تموم که شد میریزیش رو سالادت با یه کف دست نون سنگک یا بربری یا 3 کف دست نون لواش با یه کاسه ماست کم چرب و سماق و شوید میشینی یه گوشه با لذت نوش جان میکنی و به بقیه و برنج و نون و قیمه بادمجون هم هیچ کاری نداری!
یکم استراحت و تکلیف و مدرسه و .... هر زمان گرسنه شدی میری سر یخچال! یه سیب بر میداری گاز نمیزنی با یه کارد و بشقاب میشینی پوست میکنی بعد برشش میدی و بعد میخوری, سیب که تموم شد پوستشم میتونی بخوری! بازم خواستی چیزی بخوری یه چایی میریزی با 3 تا ساقه می خوری! هر میوه ای خواستی بخوری با کارد و بشقاب و تشریفات میخوری؛ چیزی رو یهو نمیکنی تو دهنت! خوراکی مدرسه, 1 یا 2 واحد میوه به همراه 6 تا 7 تا دونه ساقه طلایی. بعدش که حتما غروبا برو پیاده روی و گفتم از پیاده روی برگشتی چکار کنی, شب گرسنه ات شد یه لیوان شیر کم چرب با 1 تا 2دو تا ساقه.
روزی 8 لیوان آب, هر زمان گرسنه شدی ماست و شوید و سماق اگه دلت نخواست 1 ل شیر و 1 ساقه؛ اگه دلت چیز سفت خواست 2 تا نون سوخاری یا 1 کف دست نون جو
آخر هر هفته خودت رو وزن کن و آخر هر ماه سایزت رو چک کن. سعی کن زیاد فعالیت کنی و خیلی یه گوشه نشین, غم و غصه و نکبت و فراموش کن و فقط موزیک شاد گوش بده
به جون کسی که خیلی برات عزیز قسم بخور
اگه یه زمان شیطون گولت زد و مثلا یه بشقاب غذا کشیدی و شروع به خوردن کردی هرجاش که به خودت اومدی سریع بلند شد غذا رو از دهنت در بیار و بشقاب غذاتم بریز تو سطل آشغال...
بقیه دارن همبرگر میخورن تا دیگه داری میمیری از ویار همبرگر یه ساندویچ برندار یهو بچپون تو دهنت! برو سریع یه بشقاب و چاقو چنگال بیار, ساندویچ رو نصف کن, اصلا روش سس نزن و با سالاد فراوون بشین نصف ساندویچ رو بخور با حوصله و خیلی شمرده البته شب از شیر و بیسکوییتت خبری نیست یا به جای 1 ساعت پیاده روی یک ساعت و نیم پیاده روی کن! مفهومه!
الان ما میگیم 1 آبان! تو با این رژیم تا 30 آبان 8 کیلو لاغر میشی, بعد اونموقع باز بهت میگم چه بکنی, می مونه 4 ماه دیگه تا آخر سال که هر ماه رو 4 کیلو حساب کن میشه 16 کیلو با این 8 کیلو 24 کیلو تا شب عید میای زیر 100 کیلو و به غیر از وزن حتما 4تا 5سایز هم میای پایین! یعنی مثلا اگه الان سایزت 58 میای رو 50...
همین طوری پیش بری تا 30 مرداد خوشتیپ ترین پسر مدرسه میشه و سال تحصیلی بعدی رو با وجود یه دانیال جدید شروع میکنی. موفق میشی عزیزم دیگه اینبار کوتاه نیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:45  توسط مهسا  | 

زندگی شیرین می شود...

سلام بچه های خوب رژیمی ممنون از تمام محبت ها و احوال پرسی هاتون مامانم خدارو شکر بهتر شده و گوش شیطون کر کم کم زندگیمون داره به حالت عاذی خودش بر میگرده خواهرم بینیش رو عمل کرد تو این گیرو دار و ای بدک نشده، کلا بینیش نه بزرگ بود نه زشت ولی جوونای امروزین دیگه الکی به خودشون گیر میدن! هنوز خیلی باد داره و کلی چسب و خیلی قابل تشخیص نیست که چی شده ولی امیدوارم خیلی خیلی خوشگل شده باشه، متاسفانه خواهرم برعکس من یکم کمبود اعتماد به نفس داره و همیشه خودشو خیلی دست پایین میگیره، کلا خود آزاری داره و همش خودش و اذیت میکنه!!! هم سالمه؛ هم زیباس ولی اعتماد به نفس یوخ! عوضش استرس چوخ! من ترک نیستم ولی یکم ترکی زمانی که تبریز دانشجو بودم آموختم! بشلینننننننننننن ترک های عزیز از اون روزی که مامانم تصادف کرده منم رانندگیم متحول شده؛ دیگه از لایی و گاز و دنده 5 خبری نیست؛ انقدر چشمم ترسیده، انقدر آروم رانندگی میکنم! کلا مسیر اداره که تو یه ربع با ماشین میومدم حالا تو 45 دقیقه میام! ولی خب احتیاط شرط عقل! فعلا اصلا و ابدا درگیری و مشکل نمی خوام چون دیگه مخم ارور داده و باید تو همه چیز احتیاط کنم. از وضعیت رژیم و ورزش براتون بگم که... اون روزی که مامانم تصادف کرد دقیقا 4 روز تمام نتونستم جز آب چیزی بخورم! انگار سنگ بسته بودن به معدم فقط یهو به شدت تشنه ام میشد و با آب سردکن بیمارستان 5،6 تا لیوان آب می خوردم و دیگر هیچ! رنگم به شدت پریده بود و صورتم خیلی ناجور لاغر شده بود... غذا میدیدم کلا حالم بد میشد, بوی غذا هم اذیتم میکرد. حالا شما فکرشو بکن مامان من شنبه بعد از ظهر تصادف کرد و یکشنبه عروسیه پسر عمم بود! من و مامانم از جمعه شب قرار گذاشتیم چیزی نخوریم که شکمامون کاملا تو لباس تخت بشه! ما از جمعه شب تو رژیم بودیم بعدشم که رژیم اجباری! من که اشتهام کامل رفته بود و مامانم چون هر لحظه ممکن بود بره اتاق عمل هیچی بهش نمیدادن بخوره حتی آب! خلاصه کلی تو اون روزا ضعیف و لاجون شده بودم و خوابم که کلا صفر! تقریبا تو 15 روز روزی 2 ساعت خوابیدم! فقط روزی 2 ساعت اونم نه پشت هم هی نصفه نیمه! تو بیمارستان که اصلا نمی شد خوابید اون چند روزی که همراه مامانم بودم، یه شبم که اومدم خونه جای من داداشم موند بیمارستان قد سه تا کلفت کار ریخته بود رو سرم، بابام و داداشم همه جا رو ترکونده بودن؛ یه خاکی هم گرفته بود وسایل خونه ناجور! 5 بعد از ظهر که ساعت ملاقات تموم شده بود با بابام اومدیم خونه من تا 5 صبح یک لحظه نشستم! گردگیری, جاروبرقی,سرویس بهداشتی, دو سه مدل غذا درست کردم واسه چند روز آینده و ... خونه تکونی عید کردم لامصب. دیگه هرکی از فامیلا منو میدید میگفت چرا این شکلی شده! بدون آرایش! زیر چشا کبود! داغون بودم کلا! مامانمم که آوردیم خونه خدا رو شکر یک لحظه راحت نبودیم این میرفت؛ اون میومد؛ یهو 20 نفری میومدم عیادت ور ور ور ور.. مامانم اون موقع حالش خوب مینشست با اونا حرف و بگو بخند منم که مثه کلفت کون برنجی اینور اونور می دوویدم! بعد عیادت کننده ها میرفتن مامانم میوفتاد رو سر درد! اصلا یه وضعه داغونی بود دیگه! خواهرمم که بینیش رو عمل کرد مریضای من شدن 2 تا! ساعت 10 شب قرص 12 قرص 2 قرص 5:30 قرص! کلا خواب به من حروم شد! ولی از بعد از ترخیص مامانم که دیدم خیلی داره روم فشار میاد سعی کردم خوب غذا بخورم که نابود نشم! من کلا وقتی تحت فشارم اصلا متوجه نمیشم, یعنی سخت ترین شرایط همش میگم خوبم؛ چیزیم نیست, همه چی آرومه من چقدر خوشحالم! ولی یهو از یه جام میزنه بیرون... 3 سال پیش که مامانم قلبش رو عمل کرد من خودم یه تنه همه چی رو جلو بردم اصلا هم احساس فشار یا ناراحتی نمیکردم تا اینکه بعد از گذشت یکی دو ماه از بهتر شدن مامانم دیدم جلوی سرم قد یه سکه 25 تومنی موهام خالی شده! وای چه حالی بودم من! رفتم دکتر گفت این عارضه از استرس و فشار ناگهانیه! یه پماد داد که زدم و موهام یکی دو هفته در اومد! این بار که خیلی هم استرسم بیشتر بود خدا به خیر کنه؛ اونموقع مامانم دونسته و خواسته رفت اتاق عمل ایندفعه یهویی.. من این روزا صبحها یه لیوان کوچیک قهوه می خورم, با یه حبه قند بعد میام سر کار, اینجا 2 تا لیوان چایی می خورم هر کدوم با یه حبه قند؛ ناهار یا سالاد فراوون (بدون سس) + یه سینه مرغ کبابی؛ یا سالا د با ماهی یا سالاد با تخم مرغ یا سالاد با استیک. روزای که ماشین میارم که هیچی اگه ماشین نیارم تو مسیر برگشت به خونه یه تاکسی رو کنسل میکنم و 20 دقیقه پیاده روی تند میکنم, وقتی میرسم خونه چایی+2 تا خرما می خورم اگه احساس کمبود فشار یا ضعف داشته باشم یه تیکه کاکائو می خورم؛ شام سالاد مفصل؛ کاهو کلم کرفس هویج گوجه خیار و اگه باشه هم نصف تن ماهی 3 ثانیه زیر شیر آب میگیرم بعد با سالادم می خورم هر وقت گرسنم بشه 5 قاشق غذا خوری ماست و به همراه 1 قاشق شوید خشک و 1 قاشق سماق قاطی میکنم می خورم که عالیه. اگه کار خونه و آشپزی برای بقیه اجازه بده 1 ساعت میرم پیاده روی، اگه وقت نشه برم سر شام خوردن بقیه میرم تو اتاقم؛ هندزفری میزارم و نیم ساعت تا 45 دقیقه خیلی تند میرقصم با آهنگ شاد و اگه شرایط اینم جور نشه شبا یه فیلمی میبینم از 11 تا 12 شب (اسمش روزی روزگاریه)؛ در زمان دیدن اون فیلم هولاهوپ میزنم؛ خونه ما همه 11 شب حتما خوابن و شب زنده دارشون منم قشنگ واسه خودم 1 ساعت هولاهوپ تند میزنم و بلدم هولاهوپ هم رو شکم هم رو کمر و هم رو باسن نگه دارم و بزنم؛ البته منم دیگه 12 بیهوش میشم از خستگی. یکمم از داستان های عشقیم بگم واستون: قبل از این ماجراها عمه ام یه خواستگار بهم معرفی کرد یعنی منو به همسایشون که دنبال دختر واسه پسرش میگشت معرفی کرد؛ یه دفعه هم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون؛ پسر فوق لیسانس بود؛ مثه منم قراردادی واسه جایی کار میکرد، یه خونه ی کوچیک داشت تو نارمک با یه ماشین که نمی دونم چی بود چون سر قرار نیاورده بودش! شرایطش بد نبود فقط یه مشکل داشت اونم اینکه 12 سال از من بزرگتر بود! اون از من خیلی خوشش اومد ولی من ردش کردم! حالا نمی دونم کارم درسته یا غلط! این دومین خواستگاریه که شرایطش بدک نیست و از اول سال من ردش کردم! تو عیدم واسم یه خواستگار اومد از فامیلای دور مامانم بود و من ردش کردم! از یه طرف چشمم ترسیده و نمی خوام بدون شناخت به کسی بله بگم, از یه طرف حال و حس ازدواج ندارم اصلا ولی مامانم همش میگه انقدر اسد پنبه بازی در نیار! فکر کردی همیشه اینطوری خواستگار هست!؟ سنت میره بالا دیگه هیچکی نمیآدا! امروز که وبمو باز کردم دیدم هنوز سن این گوشه 24!!!! در حالی که الان 26 سالم شده! وای خدایا چه زود پیر شدم! حالا نمی دونم چیکار کنم! یکی از همکلاسیهای ارشدم از همون موقع که همکلاس بودیم چراغ سبز نشون میداد؛ درسمونم که تموم شد رسما ازم خواستگاری کرد منم جواب سر بالا می دادم هربار بحثش میشد! پسر خوبیه و فرقش با 2 تا خواستگار آخرم اینه که اولا تا حدودی میشناسمش و دوما خوش قیافس! آخه اون دوتا تعطیل بودن از نظر ظاهری... فقط مشکلی که داره اینه که شیپیش تو جیبش جت اسکی میکنه! مامانم میگه خب همه یه عیبی دارن بالاخره دیگه! یکی سنش بالاست مایه دار تره, یکی جوون تره بی پول تره این همکلاسیم 1 سال ازم بزرگتره. باهام تماس گرفت چند روز پیش گفت یه تاریخی بگو و تا اون زمان بهم جواب بده یا بیام خواستگاری یا برم بمیرم منم گفتم 8 آبان بهت جواب قطعی میدم! راستی یادم رفت بگم که این همکلاسیه محترم رشتی هستش و کلا رشت هم زندگی میکنه! آخه من چطور شوهر کنم شهرستان! اون با بی پولیش چطور میخواد تهران خونه بگیره! منم که نمی تونم خانواده و کارمو ول کنم که!!! مامانم خیلی ازش خوشش میاد! نه خودش می دونه چرا نه من میدونم چرا از این خوشش میاد! کلا مامان گلی استرس داره دختراش شوهر نکنن و بمونن ور دلش آخه از خواهرمم آبی گرم نمیشه! اصلا تو این باغا نیست نادون. تو فامیلم داره یکم آمار دخترهای ازدواج نکرده بالا میره مامانم هول ورش داشته ما نمونیم کنار اونا! وای چقدر حرف زدم من! خودم خسته شدم. مثلا سر کارم بنده! آخه منتظر یه سری فایلم که هنوز مسئولش نیومده! فکر کنم گیر کرده تو جاده شمال... اگه امروز نیاد من کلا بیخود اومدم سر کار! اینم از قصه ی ما... ببخشید که خیلی دری وری و پرت و پلا گفتم. دوستون دارم ورزش کنید, رژیم بگیرید؛ لبخند بزنید و لاغر بشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 11:49  توسط مهسا  | 

چه بلاتکلیفم وسط این بحران...

شاید این موضوعات ربطی به وبلاگ رژیمی من نداشته باشه ولی زمانی که مامانم آی سی یو بود من اومدم اینجا نوشتم که با دعاهای شما حالش زودتر خوب بشه و الان احساس مسئولیت میکنم که به شما خبر بدم اوضاع و احوالشو...

مامانمو آوردیم خونه؛ خدا رو شکر حالش بدک نیست، جدای از سردردهایی که فکر میکنم طبیعی باشه مشکل خاص دیگه ای نداره؛ البته خیلی بی حوصله و کسل ولی فکر میکنم به هر حال بازم طبیعی باشه...

حال خودم خیلی جالب نیست نزدیک به دو هفته ای میشه که درست و حسابی نخوابیدم و جسم و روحم خسته است ولی بازم خدا رو شکر.

امروز اومدم سر کار ولی اصلا حال و حوصله ی کار ندارم، همین طوری پشت سیستم نشستم زل زدم بهش ولی دست و دلم به کار نمیره !

چقدر برنامه ریخته بودم واسه این دو هفته که کلی استراحت کنم؛ ببین چی شد! مثلا می خواستم این دو هفته ی آخر تابستون یکم تو حال خودم باشم؛ می خواستم یه دوره بردارم باشگاه یکم رو بدنم کار کنم؛ یکم موزیک گوش بدم؛ فیلم ببینم؛ یه سفر یکی دو روزه برم!

من بچه ی اولم دیگه! همیشه به بچه های اول به یه چشم دیگه نگاه میکنن، انتظار دارن آدم بیشتر بفهمه بیشتر درک کنه بیشتر کمک کنه. همیشه دست تنگی و مستاجری و بی تجربگی مادر پدر واسه بچه اوله

ما با اتوبوس می رفتیم دانشگاه سراسری ساعت ۶ صبح بیدار میشدیم الان داداشه با ماشین خودش تو ۱۸ سالگی میره دانشگاه آزاد! خیلی هم خوشحال! اوه یادش بخیر چقدر گیر میدادن زمان ما... نوجوون بودم یه کم بهونه گیری میکردم بی حوصله بودم یا اعصاب نداشتم مامان بابام سه سوت منو سر جام مینشوندن؛ حالا خواهرم نه خیلی ولی برادرم هر کاری دلش می خواست میکرد هیچ کسم حق نداشت بهش بگه بالا چشمت ابرو ؛ مامان بابامم میگفتم تو سن بلوغ؛ الان شرایط روحی و جسمیش در حال تغییر و دگرگونیه ما باید مراعاتشو بکنیم!!! نمی دونم چرا ما تو سن بلوغ نبودیم هیچ وقت! خلاصه اینم از شانس ماست که آسفالت زندگی افتاده رو ...!

البته شرایط برای همه یه جور نیست من یه دوستی دارم بچه آخر خانواده است؛ خواهر برادراش همه ازدواج کردن و فقط این مونده؛ مادر و پدرش خیلی مسن هستن و بسیار مریض، این بیچاره هم همش میناله میگه همه رفتن پا درد و کمر درد و آه و ناله ی مامان بابام مونده واسه من! اونم طفلک خسته شده...

من همیشه از لحظه لحظه ی زندگیم هر چقدر تلخ بود یا شیرین؛ سخت بود یا آسون استفاده کردم و حتی سخت ترین شرایطم تحمل کردم و هیچ وقت تو کل زندگیم این آرزو رو نکرده بودم اما امروز صبح از ته دلم خواستم چشمامو ببندم و برم به یه ماه بعد تا  کابوس این روزا تموم بشه...

من زیاد دنیا رو جدی نمیگیرم؛ البته اینم بگما قبلنا خیلی جدی میگرفتم، روزهایی که همش گریه میکردم و به شدت افسرده بودم؛ اصلا احساس خوب و خوشایندی نسبت به زندگی نداشتم و دنیا به کامم تلخ بود؛ تا اینکه یه روزی به خودم گفتم خب که چی! الان چیو می خوای ثابت کنی با این همه غصه غوجی!؟ اون روز بود که بلند شدن؛ اون روز بود که پیله مو باز کردم و پروانه شدم( چه شاعرانه) !؛ از اون روز به بعد من به دنیا آسون گرفتم و اونم به من آسون گرفت؛ خودم رو به هیچ زمان و مکان و انسان و اشیایی وابسته نکردم و رها و شناور شدم تو مسیر زندگی و تقریبا از همون جا زندگیم شروع شد. پاک کردن و فراموش کردن بعضی خاطره ها خیلی سخته ولی من خیلی از خاطره هامو اگرچه خیلی مشکل بود ولی شیفت دیلیت کردم رفت. مطمئنم اگر این ماجرا ختم به خیر بشه و این روزها هم بگذره حتی خاطرشم میندازم دور چون واقعا خیلی شرایط سختی رو تجربه کردم.

نمی دونم چرا ولی به شکل دیوانه کننده ای مامان بابام رو دوست دارم و طاقت ندارم ببینم خار به پاشون رفته... ایشاله هر کی مریض داره خدا شفا بده، مخصوصا خانواده ی آدم که چشمای آدم هستن و حال مامان منم هر چه زودتر خوب بشه.

دوستون دارم تنها همدم های من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:10  توسط مهسا  | 

من دچار آسمم این هوا آلوده است تو اگه برگردی ماسک اکسیژن هست.

سلام دوستای عزیزم

ممنون بابت همه هم دردیها و دعاهاتون

مامان چهارشنبه ای عمل کرد؛ جمعه آوردنش تو بخش و فردا هم مرخص میشه

اگر چه دکترش میگه مشکلی نیست ولی حالش زیاد جالب نیست و بدتر از اون روحیه شو کاملا باخته

تو این هفته واقعا مرگ و جلو چشمام دیدم. خواهرم طرح داره و ۲ هفته است شمال ما هم اصلا بهش نگفتیم جدای از اینکه شرایطش طوری نبود که بخواد از همکلاسی هاش جدا بشه و بیاد تنها بیاد تهران؛ کلا اگرم بود کاری از دستش بر نمیومد و یکی تازه باید اونو آروم میکرد؛ برادرم دانشگاه قبول شده هیچ کس نیست بره دنبال کارای اون و ثبت نامش؛ این راه کلانتری بیچاره میکنه آدمو... همش یه سر باید سر بزنم از محل حادثه دنبال شاهد بگردم پرونده مامانمو ببرم پزشکی قانونی برم شهرک آزمایش شماره ماشین رو استعلام کنم!!! خودم که بعد از یک هفته اومدم سر کار؛ با کلی و کار و بی حوصلگی محض باید از خودم خلاقیت پیاده کنم؛ بابام هم که بیچاره روزی ۲۰ جا سر میزنه

ناشکری نمیکنم ولی فکر کنم این روزا بدترین روزهای زندگیمه از روز تولدم تا الان. گرچه می دونم خدا خیلی رحم کرد و می تونست بدتر از این بشه ولی هنوز خیلی نگرانم چون فکرای بد دست از سرم بر نمیداره؛ نکنه باز سرش خونریزی کنه؛ نکنه از این به بعد همش سر درد داشته باشه؛ نکنه نکنه نکنه....

از اون طرف خواهرم واسه ۲۹ وقت عمل گرفته بره بینیشو عمل کنه؛ مثلا می خواست از طرح که میاد فرداش بره عمل که تا ۱۰ مهر که وقت استراحتشه با دماغ خوشگل بره دانشگاه؛ دکترشم پول و جلو جلو گرفته تازه صدبارم تاکید کرد برنامه ی شما به هم بخوره من فقط نصف پولو برمیگردونم!!! ما هم اون موقع مطمئن بودیم که بهم نمی خوره!!! اینه میگن آدم از فردای خودش خبر نداره ها...

مثلا مامانم و بردم بیمارستان خصوصی ولی زیاد بهش رسیدگی نمیکنن؛ از دهن دکترش که باید با هفت تیر و تهدید حرف کشید بیرون هیچی نمیگه... مامانم از چهارشنبه  که عمل کرد فقط یکم دست و پاش باد داشت ولی از جمعه ای صورتش خیلی زیاد و وحشتناک ورم کرده؛ و دکترشم میگه نمی دونم چیه!!! گفت شاید حساسیت دارویی باشه ولی ضد حساسیت بهش زدن و حتی داروهاشم عوض کردن ولی بهتر نشده...

تو ذهنم انقدر فکرای جور واجور هست که نمی دونم به کدومش برسم....

خدا وکیلی این درسته یه ماشین بیاد وسط خیابون بزنه بهت لت و پارت کنه بعد شمارشم وردارن شاهدم داشته باشی ولی واسه رسیدگی و تشکیل پرونده همش بفرستنت اینور و اونور که خودتم پشیمون بشی از شکایت!!!

آخه این چه وضعیه که همیشه مظلوم و آسیب دیده باید واسه چیزی که حق مسلمشه بیشتر از محکومیت و جزای ظالم و مقصر بدوو  و بدبختی بکشه و اعصابش بهم بریزه

یکی به مامان من زده اینم شماره پلاکش خب برید بگیریدیش دیگه لا مصبا... من جونم باید در بیاد تا بتونم ازش شکایت کنم آخه...

اونم از بیمارستان مامانم و بستری کردیم ۴ روز الکی نگهش داشتن تو آی سی یو ؛ شبی یک میلیونو نیم  بعد خونریزیش دو برابر شد بردنش اتاق عمل!!!

خدا می دونه تو بلاتکلیفی این روزا چی به من گذشته....

فدای همتون

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 15:6  توسط مهسا  | 

من دارم میمیرم

سلام بچه ها

من داغون شدم ...

عزیزانم مامانم تصادف کرده با ماشین و الان تو ای سی یو ؛ قرار امروز یا فردا عملش کنن

تو رو خدا و جون عزیزتون دعا کنید واسه مامان خوشگلم؛ تو رو خدا این لحظه ای که دارید این مطلب رو می خونید از ته دل براش دعا کنید که عملش با موفقیت تموم بشه و زود خوب بشه

کمرم شکست؛ مامانم همه هستی و نیستی من تو این دنیاست؛ برام دعا کنید خواهش میکنم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 10:40  توسط مهسا  | 

خوشحالم

سلام

صبح به خیر

امروز بسی شادم و اومدم اول صبحی این شادیمو با شما قسمت کنم

یه مدتیه از اداره که میرم خونه از شام مام خبری نیست

تا میبینم غذا داره آماده میشه و مامانم داره غذا رو میکشه تو دیس میرم تو اتاقم و درو قفل میکنم آخه قبل از این یه مدتی بود دیگه شام خوردن و شروع کرده بودم منه فلان فلان شده!!! ولی تقریبا نزدیک به یه ماه پیش این برنامه ی فرار از شام و پیاده کردم؛ تا میدیدم غذا آماده است میپریدم تو اتاق هندزفری میزاشتم قر میدادم واسه خودم...

خلاصه یه بیست دقیقه نیم ساعتی که بقیه شام میخوردم من می رقصیدم و کارد میزدم به شکمم... تا امروز صبح که داشتم آماده میشدم بیام اداره؛ مامانم گفت مهسا انگار لاغر شدی همچین! منم گفتم نه بابا لاغری کو؟؟؟ من تکون نخوردم! ولی بعدش ویرم گرفت برم  خودمو بکشم. مامانم قبل از من بیدار میشه و تقریبا وقتی من بیدار میشم اون از خونه میزنه بیرون میره باشگاه؛ تا مامانم از خونه رفت پریدم رو وزنه ببینم چی شده! و دیدم با کمال افتخار و تعجب وزنه عدد ۵۸:۷۰۰ رو نشون داد و من رو بسیار هیجان زده نمود! دیگه تا اداره آواز خوندم و لی لی اومدم و گفتم این خبر مبارک رو بیام به شما هم مژده بدم؛ ایشاله به پای هم پیر بشیم.

اینم از دلخوشیه ما دیگه؛ دختر دهه شصتی باشه؛ تو مملکت جمهوری اسلامی هم باشه؛ مجرد هم باشه؛ درستم تموم کرده باشه باید خودتو با این جور چیزا مشغول می کنی دیگه... خدا رو شکر که حداقل اینم هست بیچاره دخترای دهه شصتی که لاغرن! اونا سرشون رو با چی گرم میکنن طفلکیا! واله

بعضی از دوستان هی از من کمک یا رژیم یا ... میخوان؛ به خدا من از ته دل دوست دارم بهتون کمک کنم ولی کاری از دستم بر نمیآد لامصب! باید برید پیش دکتر تغذیه رژیم بگیرید؛ باید برید پیاده روی؛ باشگاه و ... و وزن کم کنید دیگه! چیز خاص دیگه ای نیست آخه که من بخوام بگم...

واسه خودتون شادیهای کوچیک بسازید از کاهش وزن

تو خونه جای دراز کشیدن خالی دراز نشست کنید

مسیرهای کوتاه سر کار؛ دانشگاه و .... رو پیاده برید جا تاکسی

لباسهای سایز کوچیک ولی خیلی خوشگل بخرید و خودتون رو به اون سایز برسونید

از خوردن خوراکیهای ممنوعه خودداری کنید! نون و یا برنج زیاد؛ انواع و اقسام شیرینی ها؛ خامه، شکر، غذاهای چرب؛ بستنی؛ پیراشکی؛ شیرینی تر؛ چیپس؛ پفک؛ آجیل زیاد و سنگین؛ انواع سس و ساندیچ های پر کالری و هر چیزی که تو نگاه اول به چشمتون چاق کننده و پر کالری میاد

اگه اضافه وزن بالای ۷ کیلو دارید حتما دکتر تغذیه برید

به جای بازی های نشستنی و گوشی و قربونش برم پلی استیشن( من اندازه ی یه پسر بچه ده ساله بازی میکنم) بازی های پر تحرک انجام بدید. رقص؛ بدمینتون، فوقبال دستی؛ پینگ پونگ؛ وسطی، هولاهوپ و ...

آهنگ فقط شاد و پر هیجان یا خارجی یا قر تو کمر و ۶/۸ ولا غیر

خدایی آهنگهای خارجی هارو گوش کنید! آهنگ های غمگینشون هم شادو دی جیه. حالا واسه ما همش غم و غربت و چرا رفتی و چرا ولم کردی و دیگه میخوام بمیرم خدا و این نفس آخر منه و ...

کالری شماری رو هرگز فراموش نکنیددددددددددددد! گاهی وقتها آدم فکر میکنه هیچی نخورده ولی کالری چیزهایی که خورده رو جمع میکنه سر میزنه به آسمون

بچه ها خودتون خوب می دونید که گرفتن همچین تصمیمی و راه گذاشتم تو این راه فقط و فقط یه چیز احتیاج داره اونم اینکه اراده کنید و از ته دل بخواید و پای چیزی که می خواید بمونید؛ وابستگی به غذا هیچ فرقی با وابستگی به مواد نمی کنه و هر دو یک اعتیاد محسوب میشه... مثل معتادی که هربار که میکشه میگه بار آخر ولی باز سمت مواد میره بدون اینکه دست خودش باشه یه چاق هم همیشه می خواد رژیم بگیره ولی نمی شه! و دقیقا مثل معتادی که یک ماه ترک میکنه ولی دوباره تا مواد میبینه پاش میلرزه و دوباره شروع میکنه ممکنه یک ماه رژیم بگیرید ولی سر یه مهمونی؛ یه عروسی یا هرچی دوباره یادتون بره هدفتون و برید سراغ غذا...

تا خودتون از ته دل نخواید و تصمیم نگیرید شدنی نیست که نیست ...

یه یا علی بگید و برید به سمتش؛ به خاطر شادیه روح و جسمتون شروع کنید. اولش شاید سخت باشه ولی بعد از مدت کوتاهی و کاهش چند کیلوی اول براتون تبدیل به زیباترین مسیر دنیا میشه

موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 9:47  توسط مهسا  | 

من زنده ام

سلام عزیزای دلممممممممممم من معذرت میخوام که نیستم،‌ من معذرت میخوام که سرم شلوغه،‌ واقعا ببخشیدددددددددد ولی چیکار کنم دیگه!!! دوستای خوبم من هرچی در مورد رژیم و ورزش و قرص و راههای لاغری می دونستم براتون نوشتم، راههایی که خودم رفتم،‌ برنامه هایی که داشتم واسه لاغری و کلا همه چی! به خدا چیز جدید دیگه ای وجود نداره،‌ غذا کم بخور،‌ ورزش کن،‌ حتما لاغر میشی؛‌ با برنامه ریزی پیش برو که کم نیاری و با راههای مختلف انگیزت و تقویت کن! همش همینه دیگه... وقتی وزنتون کم میشه،‌ سبک میشید،‌ نگاه آدما به شما عوض میشه،‌ نگاه شما به زندگی عوض میشه،‌ اعتماد به نفستون بالا میره،‌ غرور و عزت نفستون بیشتر میشه،‌ راحت قدم بر میدارید،‌ می دویید، می پرید، همه جا جا میشید، تو تاکسی و مترو جاهای تنگ با اطمینان خودتون رو تو یه جای کوچیک جا میدید،‌ با خوشحالی لباس می خرید،‌ مهمونی میرید،‌ عروسی میرید، با دوستاتون بیرون میرید،‌ جلو فامیلاتون،‌ تو محل کار یا دانشگاه سرتون رو بالا میگیرید و قدم میزنید و هزار تا چیز ریز و درشت دیگه که خودتون بهتر از من میدونید. می دونید نگاه آدما به یه فرد چاق یه آدم بی عزت نفس و شکم باره است! نمی دونم فیلم سون (7) رو دیدید یا نه! توی فیلم هفت تا گناه بزرگ رو معرفی میکنه که یکیش شکم پرستیه! خیلی هاتون برام نظر خصوصی می نویسید و ازم راهنمایی میخواید ولی من هرچی بلد بودم گفتم براتون! درست که اطلاعاتم خیلی ناقصه، به هر حال من دکتر و یا متخصص در این زمینه نیستم که! من یه آدم چاقی بودم که لاغر کرده و هرچی تجربه داشته تو راه لاغری اینجا نوشته شاید به بقیه کمک کنه. هیچ وقت دیر نیست، همین الان، همین لحظه هم می تونید شروع کنید، یه دفتر بر دارید، یه تقویم بذارید کنارش،‌ به یه دکتر تغذیه مراجعه کنید، روزی 1 ساعت پیاده روی کنید، وزن و سایزتون رو بنویسید، به خودتون روحیه بدید، آهنگ شاد و لبخند رو کنار نزارید، بابت هر 3 کیلو کاهش برای خودتون هدیه بخرید، با بدنتون حرف بزنید و ازش بخواید تو این راه همراهیتون کنه، وقتی غذایی رو پس میزنید و نمی خورید از ته دل احساس خوشحالی کنید، سعی و تلاش و انگیزه در راستای رسیدن به هدفتون. فقط و فقط همین و بس، هدف همه ی آدما اینه که هر جا هستن، هر کی هستن و تو هر شرایطی هستن هر روز و هر روز پیشرفت کنن و وجود بهتری از خودشون بسازن و هیچ چیز دیدنی تر و ملموس تر از ساخت یک اندام زیبا و سالم تو دنیا نیست. من گاهی تو این وبلاگ خیلی تند رفتم و مثلا چاقارو مسخره کردم و یا حرف تند یا بدی زدم ولی این فقط برای این بود که هر کی چاق و داره این مطلب رو می خونه از چاقی متنفر بشه و یه جرقه ای تو ذهنش به وجود بیاد تا شروع کنه، من به چاقی توهین کردم نه به شخصی خدایی نکرده! من هم می دونم که ارزش وجودی انسان به اخلاق و شعور و به خصوص انسانیت هر فرد و هیچ کس حق نداره به کسی به خاطر مشکلات ظاهریش توهین یا بی احترامی کنه ولی این خصوصیت تو وجود همه ی آدمهاست، آدمها اول ظاهرت رو میبینم بعد نسبت بهت قضاوت می کنن،‌ برای برخی عیوب هیچ راهی نیست ولی چاقی راه و درمان داره، پس چرا از خودمون آدم زیباتر و سالم تر و پسندیده تری نسازیم وقتی میتونیم! به هر حال قضاوت کردن خاصیت بشر، اگه یه خانومی 100 کیلو وزن داشته باشه و خیلی هم از بابت اضافه وزنش نیش و کنایه شنیده باشه بازم وقتی برای برادرش بره خواستگاری و مثلا دختر تپل مپل باشه، میگه این چیه بابا! چاقه! این حرفو زدم که بگم من از طرف آدمهایی که این مشکل و دارن هم قضاوت میشیم چه برسه به اشخاصی که این طور نیستن! به هر حال تو این شرایط و این کشور و این زمان داشتن اندام زیبا بسیار مورد اهمیت و مورد پسند، شاید 100 سال پیش چاقی رو بورس بوده تو ایران،‌ الان کمبود وزن و ترکه ای بودن مد! ما صد سال دیر به دنیا اومدیم!!! واله، حالا به هر حال اوضاع اینجوریه دیگه! خیلی ادبی نوشتم حالا میخوام یکم بی ادبی کنم با اجازتون... واله مردم ما هم حال آدمو بهم میزنن، از هیچی تعریف ندارن فقط یه چیزی شنیدن دیگه دارن خودشون رو خفه میکنن، فکر میکنن طرف هرچی لاغرتر باشه اصلا از این اسکلتای تو آزمایشگاه باشه دیگه الهه سکس و زیباییه! آخه عزیز من عقل نداری،‌ چشم که داری آیا؟ حتما خودتون از این جور آدما تو اطرافتون دیدین دیگه، زیبایی اندام براشون معنا نداره فقط شما از لاغری بمیر خوشگل میشه دیگه به سلامتی! ولی من بارها گفتم و بازم میگم بدنتون وقتی زیباست که برید جلو آینه به خودتون نگاه کنید و کیف کنید، اصلا به حرف هیچ کس گوش ندید و فقط و فقط رضایت خودتون براتون مهم باشه و بس. زندگی کوتاهه سعی کنید از لحظه لحظه اش لذت ببرید و گور بابای ... اینایی که نوشتم به این معنی نیست که دیگه نمیام یا نیستم،‌ من بازم هستم و خدا شاهد هر شب برای تک تک تپلهایی که آرزوی کاهش وزن و اندام متناسب دارن دعا میکنم،‌ شما هم برای خودتون دعا کنید و از ته دل از خدا بخواید حتما خدا کمکتون میکنه، واقعا موثره، هر شب قبل از خواب و هر صبح موقع بیدار شدن از ته دل از خدا بخواید کمکتون کنه. ببخشید که دیر دیر میام من وزنم رو رو 59 ثابت کردم،‌ روزی 1 ساعت ورزش می کنم و سعی میکنم در طول روز تعادل رو تو خوراکم حفظ کنم، اگه صبحونه نون و خامه بخورم، حتما ناهار اون روز برنج نمی خورم، اگه بیرون با دوستام بستنی بخورم از شام شب هیچ خبری نیست و ... البته این برنامه برای نگه داشتن وزن هستش نه کاهش! بدونید همیشه دلم با شماست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 23:41  توسط مهسا  | 

ورزش

بچه ها در مورد ورزش و اینا یه چیزایی می دونم که امیدوارم به دردتون بخوره.

اول از همه برای گرفتن بهترین نتیجه از رژیم همیشه برای کاهش وزن از ورزش در کنار رژیم استفاده کنید چون ورزش علاوه بر اینکه سرعت کاهش وزنو بالا میبره به بدن شکل میده و حسابی رو فرمتون میاره ولی حتی اگه رژیم و با ورزش شروع نکردید بعد از دوماه از شروع رژیمتون حتما ورزش رو شروع کنین چون اگه اینکارو نکنین با یه عالمه چربیه شل و پوست کش اومده مواجه میشید( منظور اضافه وزن بالاست البت، از 10 کیلو اضافه وزن به بالا)

برای اینکه روند کاهش وزنمون رو بالاببریم لازمه که از ورزش های هوازی استفاده کنیم، ورزش های هوازی به ورزش هایی گفته میشه که طولانی و به طور مستمر انجام میشه، انرژی مورد نیاز برای انجام تمرینات هوازی از گلوکز و چربی تامین می‌شود بنابراین برای کاهش چربی خون و یا کاهش وزن چربی بدن، تمرین هوازی بهترین نوع تمرین است.

در مورد اینکه چه ورزشی کنیم و چقدر و ... برای کسی که تا حالا ورزش نکرده و به ورزش خاصی هم علاقه نداره یا امکان هر ورزشی رو نداره پیاده روی بهترین انتخابه، پیاده روی علاوه بر کالری سوزی و تنفس منظم و قوی ای که ایجاد میکنه توانایی و قدرت بدنی رو هم بالا می بره، فقط حواستون به سرعت پیاده روی باشه، سعی کنید با سرعت نسبتا بالا پیاده روی کنید، البته برای آماده شدن بدنتون از سرعت پایین در هفته های اول و بعد از گذشت چند هفته که بدنتون استحکام کافی رو پیدا کرد به سرعت مناسب برسونیتش، سعی کنید به تنهایی برید پیادی روی و یا اگه با کسی میرید در طول پیاده روی اصلا با هم حرف نزنید و سعی کنید از دماغ نفس بکشید از دهن بدید برین، استفاده از هندزفری و آهنگ تند و شاد در حین پیاده روی بسیار موثره.

پیاده روی ورزش خیلی خوب و موثریه و مزیتش اینه که هیچ هزینه ای نداره و برای همه ممکنه البته تو زمان هایی مثل الان که هوا سرد یا آلوده است یکم سخته! ولی برای کسی که هدف واقعی دنبال میکنه غیر ممکن وجود نداره. ورزش بعدی که اونم بسیار عالیه و همتون هم باهاش آشنایید ایروبیک! چه تو باشگاه چه تو خونه ورزش راحت و کم هزینه، با یک سی دی می تونید خیلی راحت ورزش کنید هر ساعتی که می خواید و هر کجا که راحتید، به نظر من همه ی سی دی های ورزشی ایروبیک هم خوبه و اصلا فرقی نمی کنه، مهم ورزش کردنه، برای ایروبیک هم می تونید هفته های اول از 20 دقیقه و با استحکام گرفتن بدنتون تایم ورزش رو بیشتر کنید.

دویدن، دوچرخه سواری، طناب زدن، شنا و اسکی و ...  همه ورزش های هوازی و توپی هستن که اگه امکانشو دارید عالیه.

حالا بعضی ها سوال دارن واسه آب کردن شکم یا پهلو یا رون باید چیکار کرد، یه توضیحی در مورد شکم بگم و اینکه دو سومه اضافه وزن هر آدمی تو شکمشه، یعنی اگه کسی 15 کیلو اضافه وزن داره 10 کیلوش چربی های دور شکمشه! خیلی ها می گن من اصلا چاق نیستما فقط شکم دارم، چیکار کنم شکمم آب بشه؟ حالا اگه این طرف و بگیری وزن کنی و از قدش کم کنی میبینی مثلا 6 کیلو اضافه وزن داره که اصلا به حسابش نمیاره! و از این 6 کیلو 4 کیلوش تو شکمشه به همین علت فکر میکنه چاق نیست و فقط شکم داره.

ولی در رابطه با کسایی که دنبال حرکت می گردن واسه لاغر کردن جای خاصی از بدن، مثلا می خوان پهلو آب کنن باید بگم که چیزی بنام چربی سوزی موضعی وجود خارجی نداره و آدم نمیتونه روی چربی یک قسمت از بدنش با حرکت ورزشی مانور بده و فقط و فقط و فقط روی عضله میشه بصورت موضعی کار کرد و آدم مثلا با روزی 2000 تا دراز نشست هم چربی شکمیش آب نمیشه و فقط عضله ی شکمش سفت و قوی میشه.

اصلا چربی ماهیت پرورش یافتن و یا تقلیل رفتن بر اثر فشار رو نداره و فقط با مصرف انرژی تحلیل میره و بدن خودش تصمیم میگیره از چربی های کدوم ناحیه برای تولید انرژی خروجی استفاده کنه.من خودمم تا همین چند وقت پیش همین عقیده ی غلط رو داشتم،ولی بهرحال آدم وقتی فهمید چیزی غلطه، روش پافشاری نمیکنه که!

برای همینه که ممکنه شروع به ورزش کنید و مثلا بالاتنتون آب بشه، پایین تنه تکون نخوره، این اصلا مسئله ای نیست که براش ناراحت باشید و فکر کنید اگه همین طوری ادامه بدید بالاتنه تون همین طوری آب میشه و پایین تنه تکون نمی خوره و ورزش رو رها کنید واسه ترسیدن به خاطر از بین رفتن بالاتنه! احتمالا نوع چربی ها و بافت اونها در پایین تنه ی شما مستحکم تر و سخت تره، برای همین بدن ترجیح داده از چربی بالاتنه بسوزونه ولی زمانی که چربی های بالاتنه آب بشن و شما همچنان به ورزش ادامه بدید بدن به چربی های پایین تنه حمله میکنه و شروع به سوزوندن اونها میکنه،‌ این نکته رو فراموش نکنید که چربی های پایین تنه مثله رونها و باسن به طور طبیعی مقداری سرسخت تر و منسجم تر هستند به همین دلیل سوزوندنشون به زمان بیشتری احتیاج داره(‌در بعضی آدمها که چاقی گلابی شکل دارن مخصوصا)، این مسئله رو هم در نظر داشته باشید که پایین تنه ی شما هم نسبت به قبل از شروع ورزش یا رژیم کوچک تر شده ولی چون بالاتنه خیلی تغییر کرده این احساس و به شما میده که چیزی از پایین تنه کم نشده!

شما اگه با رژیم و ورزش به وزن دلخواهتون برسید خواهید دید تمام چربی های بدنتون به صورت یکپارچه آب میشه و بدن سرحال و خوشگلی به وجود میاد.

اگر کسی می خواد روی قسمتی از بدنش کار کنه،‌اول از همه باید به وزن دلخواهش برسه بعد شروع به بدنسازی روی قسمت مورد نظرش زیر نظر مربی وارد و کاردرست کنه.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 20:53  توسط مهسا  | 

لیست غذاهای رژیمی و خوشمزه

بعد ناهار همیشه اداره خلوت و ساکته! یه جورایی همه پشت میزشون چرت میزنن! از جمله من البت :)

چند وقت پیش یه نشست داشتیم، وقتی تو اداره حرف از نشست میشه تنو بدن من میلرزه،‌ از طراحی پوستر و کارت مدعوین و بروز رسانی سایت گرفته تا فیلم برداری و عکاسی و ادیت و تدوین فیلم ها و آرشیو کردنشو حال من و میگیره ولی زمانی که نشست و همایش نداریم کارم سبک، چند وقتم بود دلم خیلی برای وبلاگ و حال و هواش تنگ شده گفتم زود زود بهتون سر بزنم، دیشبم زنگ زدم به صبا بر نداشت! نمی دونم کجاس این دختر!!!

غرض از این پست اینه که یه مدتی بود می خواستم بیام چندتا غذای رژیمی توضیح بدم، دیدم یکی از بچه ها پرسیده من تو مهمونیا چی می خورم؟ گفتم دوتا یکیش کنم یه پست غذایی بذارم.

اول بریم سر جریان اینکه تو مهمونیا چی می خورم ؟ من یادمه قبلا مثلا یه 10 سال پیش آی ما مهمونی می رفتیم!!! آی مهمون میومد خونمون! آی، یعنی هفته که 7 روز شاید 4 روزش مشغول مهمون بازی بودیم، الان یه 2، 3 سالی میشه که خیلی کم مهمون بازی از خودمون در وکنیم، تازه خیلی از مهمونیا هم مامان بابام رو مجردی میفزستیم و منو منگول و حبه انگور می مونیم خونه ( با این حساب خودم شنگولم!) ولی حالا بعضی زمانها و بعضی جاها که اصلا راه نداره بپیچی میرم،‌ من یادمه اون اوایل که رژیم گرفته بودم هر جا میرفتم و هی بهم تعارف میکردن، میوه، شیرینی و ... می گفتم ممنون من میل ندارم، بعد طرف سمج تعارف کننده می گفت حالا وردار دیگه، منم مثل یه بچه گربه مظلوم سرمو می انداختم پایین و می گفتم مرسی؛ آخه رژیمم!!! حالا یا شخص محترم تعارف کننده یا میزبان خیلی محترم می گفت بردار دیگه، حالا رژیمتو آوردی خونه ی ما!!! بعد یه نگاهی عاقل اندر سفیهی به اندام مثلا 80 کیلویی ما میکرد که به نظر چندان هم تغییر نکرده بود و تو دلش حتما می گفت این داره می ترکه اونوقت میگه رژیمم!!! آقا ما دیدیم نه این طوری نمیشه،‌ با هر زبونی به اینا می خوای حالی کنی تو رژیم و این حرفایی تو کتشون برو نیست، حالا اون زمانی که 70 کیلو هم شدم و دیگه هر آدم کور یا دیوانه ای هم می تونست بفهمه 20 کیلو لاغر کردم بازم حیف اصرار اون ها و انکار تو می گفتن حالا وردار،‌ اینجا بخور رفتی خونه ی خودتون رژیم بگیر!!! واقعا بعضی از آدما عمه ندارن یا اصلا عمه هاشونو دوست ندارن!

ولی من از یه جریانی گوشی اومد دستم که باید چیکار کنم، باورتون نمیشه 1 بار این کارو خونه هر کی تعارف اضافی می کرد انجام دادم دیگه هیچکی بهم تعارف نمی کنه! یه بار رفته بودیم خونه عموم اینا اتفاقی تولد دختر عموم هم بود، عموم اینا نمی خواستن جشن بگیرن ولی دیدن همه فامیل دور هم جمعا زن عموم پسر عموم و فرستاد یه کیک بخره که همین طوری دور همی یه جشن کوچیک راه بندازیم، خلاصه کیک کاکائویی اومد و شمع فوت شدو کیک تیکه شدو زن عموم شروع کرد به تعارف کیک! جلو من که رسید تو دستش سینی بود با 4 تا بشقاب کیک، حالا هی اون اصرار، من انکار، اون اصرار،‌من اجبار، اون اصرار ، هی با صدای بلندتر می گفت رژیم چیه؛ بخور؛ فلان و بهمان، منم گفتم یا علی باید این آدمو درست کنم، دست بردم طرف سینی اون بزرگترین تیکه رو برداشتم گذاشتم جلوم، چنگال کنار کیک و برداشتم کردم تو دهنم زدم تو کیک، هی چنگال خالی و می کردم تو دهن میکردم تو کیک، کیک حسابی دهنی شد و انقدر باهاش ور الکی رفتم که به شکلی در اومد که دیگه اصلا نمی شد نگاش کرد! :) اومدن بشقابارو جمع کن دیدن نعمت و خدارو آنچنان چنجه چنجه کردم که هی وای شده و حروم شده رفته، از اون روز دیگه زن عموم چیزی به من تعارف نمی کنه. خونه بقیه هم همین طور، کسی که زیاد تعارفم می کنه بر می دارم داغونش می کنم می زارم تو بشقاب نه دیگه کسی می تونه بخوره نه چیزی.

این واسه رژیمیا که نمی خوان تو مهمونی چیزی بخورن، اما اونایی که میرن مهمونی و نمی دونن چی بخورن، خب مسلمه که کالری شماری اینجا بسی جواب میده، سریع کالریه همه چی رو محاسبه کنید و بعد تا اون مقداری که می تونید بخورید، من خودم میرم مهمونی اولش مثلا چایی و شیرینی میارن، من چایی با 1 قند می خورم، بعد شام میارن، مثلا زرشک پلو با مرغ، من یه تیکه سینه بزرگ مرغ و با ترشی و یا سالاد بدون سس میدم بالا، برنج و سس و نوشابه نمی خورم. میوه میارن، مثلا میگیم یه سیب و یه پرتقال و یه خیار و یه کیوی، 1/4 سیب+ 1/4 پرتقال و تمام کیوی رو می خورم خیارم میزارم واسه صابخونه :) والله

حالا مثل میگیریم صابخونه بعد شام شیرینی تر بیاره با چایی و شیطان رجیم در ن نفوذ کنه و بگه مهسا شیرینی بخورررررر، من یه شیرینی بر میدارم، سعی می کنم کوچیک ترین مدل شیرینی تو ظرف و بردارم، می زارم تو بشقابم ، اونم فقط نصفشو می خورم و بقیه رو میزارم تو بشقاب! به این می گن قانون حیف و میل ، سیب و شیرینی حروم بشه بهتر از اینه که اندام من حروم و خراب و داغونن بشه، واقعا عادلانس.

خب حالا که شیطون سر منو گول مالیده و من نصفه شیرینی خوردم واسه سوزوندن این کالری بیخود اضافه باید یه خاکی تو سرم بریزم؛ که یا شب که میام خونه 30 دقیقه هولاهوپ می زنم یا 10 دقیقه طناب، یا فردای اون روز از خیر ناهارم می گذرم و سالاد کاهو می خورم! گاهی وقتا که شیطون همچین وسوسه های شنیعی میکنه منو من به 10 دقیقه طناب آخر شبم فکر می کنم یا اینکه باید ناهار فردامو از دست بدم، همون موقع است که یکی محکم می زنم بر دهان شیطان و ردش میکنم بره دنبال یکی دیگه، قانون این مساله هم اینه که هرگز و هرگز و هرگز شما نباید 2 وعده پشت سر هم این کارو تکرار کنید، به هیچ عنوان نذارید وعده های تلافی روی هم انباشته بشه، و اصلا از یکی تجاوز کنه، مثلا من امشب تو مهمونی شیرینی بخورم با این احتساب که فردا ناهار نمی خورم، بعد فردا سر ناهار، بگم حالا ناهارمم می خورم ولی به جاش 2 شب شام نمی خورم، اصلا همچین کاری نکنید تا تلافی یه پرخوری رو در نیاوردید سراغ بعدیش نرید. البته اینکار واسه اونایی که نمی خوان وزنشون اضافه بشه و یا تو دوره تثبیت هستن، اونایی که رژیمم شیطون غلط میکنه گولشون بزنه... چقدر حرف زدم،‌ وایییی

چند غذای ساده و رژیمی و خوشمزه

اول از اینکه همیشه یک ربعی قبل از غذا 1 لیوان آب بخورید؛ و همیشه غذاهاتون رو تزئین کنید و خوشگلش کنید، بعدشم هرگز با خانواده غذا نخورید و سر یه میز یا سفره نشینید.

1. یک یا دوتا سینه مرغ و آب پز کنید و با ادویه و ا تخم مرغ چرخ کنید، بعد مایع به دست اومده رو به شکل همبرگر در بیارید، هر چند تا که شد، یعنی دایره ای به اندازه ی یک کف دست و قطر 1 سانتی متر؛ بعد هر کدوم جدا بسته بندی کنید و تو فریزر بزارید، تا چند نوبت داشته باشید، هر بار برای پختش 1 دونه رو در داخل تابه تفلون یا با نصف لیوان آب و شعله ی کم بخار پز کنید؛ یا با 1 قاشق روغن زیتون بزارید سرخ شه و یا بزاریدش تو ماکروفر و یا فر، بعد تو بشقابتون کمی کلم بنفش یا کلم سفید و یا کاهو خرد کنید به همراه 1 گوجه ی خرد شده و 1 خیار شور کوچیک و همبرگر مرغ و کنارش بذارید و با لذت نوش جان کنید.

2. یک سینه مرغ و خرد کنید به شکل جوجه کباب تو مایع پیاز و کیوی و نمک و آب لیمو چند ساعت بخوابونید، بعدشم که معلومه سیخ کنید و کباب کنید و با همون بشقاب سالاد لذتشو ببرید.

3. گوشت گوساله بخرید، مثله همون همبرگر به اندازه ی 1 کف دست ولی قطر نیم سانتی متر برش بدید، بعد رو تیکه گوشتتون خیلی کم فلفل سیاه و نمک بزنید و یا با گوشت کوب بکوبیدش و یا با پشت ساتور بزنید روش تا کمی ساتوری یا کوبیده بشه،‌ بعد تو همون مایع جوجه کباب با این تفاوت که کیوی رو بیشتر کنید و آب لیمو نریزید بخوابونیدش و بذارید 24 ساعت تو مایع بمونه، بعد تو این توریهای مخصوص کباب رو شعله کبابش کنید و با بشقاب سالادتون نوش جان کنید، شاید یکم سفت باشه ولی دلچسبه

4. بورانی اسفناج درست کنید البته با ماست کم چرب، به اندازه یک کاسه متوسط و توش 1 مشت نون جو خرد شده بریزید و به جای یک وعده خوشمره نوش جان کنید، نون جو خشک تو همه نون فانتزی ها هست ولی سوپری ها هم دیدم دارن، 3 تا نون جو خشک که شکل نون بربری داره بسته بندی کردن می فروشن،‌ هر کدوم از نون ها رو برای 3 وعده استفاده کنید. خردش کنید و بریزید تو بورانی اسفناجتون

5. 1 یا 2 خیار خرد شده به همراه نصف قاشق نعنا و 1 قاشق شوید و ماست کم چرب بریزید در داخل 1 کاسه متوسط و بهش 1 مشت از همون نون جوهای خشک اضافه کنید، عالی میشه و نوش جان کنید

6. 1/3 تن ماهی که ترجیحا بی روغن باشه یا با روغن زیتون باشه ( من تن روغن دار و از تو قوطی در میارم طوری که روغنش ته همون قوطی بمونه، واسه 10 ثانیه میگیرم زیر شیر آب، بی مزه میشه ولی سالم تر میشه) به همراه 1 قاشق غذاخوری بورانی اسفناج و 1 گوجه و 1 خیار شور کوچیک داخل بشقابتون تزئین کنید و بعد میل کنید.

7. 1 تخم مرف آب پز سفت در کنار 1 هویج رنده شده، یک گوجه و 1 قاشق پنیر رژیمی و تزئین بشقاب عالی میشه

8. نصف سینه مرغ و با آب نسبتا زیاد آب پز می کنیم، بهش 1 سیب زمینی خیلی کوچیک، 1 هویج کوچیک و 1 پیاز کوچیک که ریز خرد کردیم و 1 مشت نخود فرنگی به مرغمون اضافه میکنیم به همراه کمی نمک و فلفل سیاه و بذارید خوب جا بیوفته و یه سوپ خوشمزه بخورید.

اینا تقریبا چیزایی که من خودم واسه وعده های غذام می خورم، البته بیشتر از هر کدوم 1 وعده در روز و وعده بعدی رو سالاد کاهو و یا سالاد کرفس خالی می خورم. حالا اگه چیزای دیگه هم یادم اومد میام می نویسم، یه لیستم اون اولا گذاشتم تو وب از غذاهای رژیمی که اونم یه چیزایی تو هست، حالا اگه بازم چیزی یادم اومد میام می نویسم، امیدوارم به دردتون بخوره....

بچه ها من دیگه برم، بوس

مهسا


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 15:46  توسط مهسا  | 

مطالب قدیمی‌تر