من این طوری لاغر می شم

رژیم

بدون شرح...

» ناهار یا شام 150 کالری

1- یک کف دست نان + یک عدد تخم مرغ آبپز
2- 1 کاسه کوچک سوپ جو + یک کف دست نان
3- نصف سینه مرغ آب پز + کدو آب پز + هویج آبپز
4- سه تکه جگر + یک کف دست نان سنگک + یک لیوان دوغ
5- یک سیب زمینی آب پز متوسط + یک تخم مرغ آب پز + یک کاسه سالاد

» ناهار یا شام 200 کالری

1- یک و نیم لیوان سوپ جو
2- دو کف دست نان بربری + 50 گرم جگر
3- یک سیخ جوجه کباب
4- یک عدد کوکو سیب زمینی
5- یک لیوان لوبیا چیتی پخته + یک کاسه سالاد
6- نصف ساندویچ همبرگر + 1 کاسه سالاد
7-  پنج عدد میگوی آبپز + 1 کاسه سالاد
8- دو برش کوچک پیتزا
9- یک لیوان عدسی + 1 کاسه سالاد
10- یک کف دست نان + یک لیوان ماست + چهار عدد خیار سبز
11- نصف سینه مرغ آب پز + کدو آب پز + هویج آب پز + خیارشور + کاهو
12- یک کف دست نان + یک و نیم لیوان هندوانه + 1 قاشق غذاخوری پنیر
13- یک کف دست نان + دو عدد گردو + 1 قاشق غذاخوری پنیر

» ناهار یا شام 300 کالری

1- یک کاسه سالاد + یک کف دست نان + یک ماهی کوچک
2- چهار قاشق غذاخوری برنج + یک ماهی کوچک
3- یک کفگیر غذاخوری باقلا پلو بدون گوشت
4- یک کف دست نان + نصف سیخ کوبیده + گوجه فرنگی
5- یک کف دست نان + چند تکه گوشت خورشتی
6- یک و نیم کف دست نان + یک عدد کتلت
7- چهار قاشق غذاخوری برنج + یک تکه مرغ کوچک
8- یک کف دست نان + یک سیخ کباب چنجه + یک کاسه سالاد
9- یک و نیم کف دست نان + یک عدد کوکو سبزی
10-
 سه برش کوچک پیتزا
11- یک و نیم لیوان لوبیا چیتی پخته + یک کاسه سالاد
12- یک کف دست نان + سه سیخ جگر کبابی

» ناهار یا شام 350 کالری

1- نصف قوطی تن ماهی بدون روغن + یک کف دست نان
2- یک میوه + یک کف دست نان + یک عدد کوفته + یک کاسه سالاد
3- یک کاسه سالاد + یک کف دست نان + یک سیخ کباب برگ
4- یک کف دست نان + یک تکه کوکو سبزی + یک کاسه سالاد
5- یک کاسه سالاد + یک کف دست نان + یک تکه کباب تابه ای
6- نصف بشقاب ماکارونی + یک کاسه سالاد

» ناهار یا شام 400 کالری

1- یک کفگیر برنج + نصف سینه مرغ کبابی
2- یک کفگیر برنج + 100 گرم میگو + یک کاسه سالاد
3- یک کفگیر برنج + یک پیمانه خورشت سبزی
4- نصف تن ماهی + دو کف دست نان بربری
5- یک کفگیر برنج + یک کاسه خورشت قیمه کم روغن
6- یک کفگیر و نیم لوبیاپلو + یک کاسه سالاد
7- یک کف دست نان + نصف سیب زمینی سرخ کرده + نصف سینه مرغ

» ناهار یا شام 450 کالری

1- یک کاسه سالاد + یک و نیم کفگیر باقلا پلو بدون گوشت
2- پنج قاشق غذاخوری برنج + نصف سینه مرغ
3- یک کفگیر برنج + یک سیخ کباب برگ
4- یک کاسه سالاد + یک کفگیر برنج + نصف سینه مرغ

» ناهار یا شام 500 کالری

1- یک کفگیر برنج + یک سیخ کباب کوبیده + 1 گوجه کبابی
2- یک کاسه سالاد + یک و نیم کف دست نان + یک ماهی بزرگ
3- یک و نیم کف دست نان + 2 عدد کتلت
4- یک کفگیر برنج + یک ماهی متوسط
5- یک کاسه سالاد + یک و نیم کف دست نان + یک سینه مرغ
6- چند تکه گوشت خورشتی + یک کفگیر برنج
7- یک کاسه سالاد + یک و نیم کف دست نان + چند تکه گوشت خورشی

» ناهار یا شام 550 کالری

1- یک کفگیر زرشک پلو + نصف سینه مرغ پخته
2- یک کفگیر باقلاپلو + یک ران مرغ پخته
3- یک کفگیر برنج + یک ران مرغ + نصف لیوان ماست
4- یک کفگیر برنج + نصف سیخ کباب برگ + 1 گوجه فرنگی + یک کاسه سالاد
5- یک کفگیر برنج + 100 گرم گوشت قرمز بدون چربی + 1 گوجه فرنگی + یک کاسه سالاد

» ناهار یا شام 600 کالری

1- یک بشقاب برنج ( 100گرم ) + یک کاسه کوچک خورشت کدو یا بادمجان
2- یک بشقاب برنج ( 100گرم ) + یک کاسه کوچک خورشت کرفس
3- یک کاسه سالاد + یک قاشق سس + یک و نیم کف دست نان + 2 عدد کتلت

» ناهار یا شام 650 کالری

1- یک ماهی + یک کفگیر برنج+ نصف لیوان ماست + یک کاسه سالاد + 1 قاشق سس
2- یک بشقاب برنج ( 100گرم ) + یک کاسه کوچک خورشت قیمه بادمجان
3- یک کاسه سالاد + 2 کف دست نان + 2 تکه کباب تابه ای + 1 قاشق سس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 12:50  توسط مهسا  | 

یک همکار مارک دار...

سلام به همگی.... 

منم خوبم!

شما چی خوبید!؟ یه سری از بچه ها خیلی دپ زدن! چیه  باباجان! جدی نگیرید انقدر این زندگی بی مزه رو! 

روح و روانتون رو یکم شاد کنید؛ گاهی بچگی کنید, بپرید, بگردید, بچرخید, مسخره بازی در بیارید, بخندید... انقدر زندگی رو جدی نگیرید چون خیلی الکی... 

به خدا عمرتون رو تو استرس و چی درسته چی غلط حیف و میل میکنیدا! بعضی هاتون همش غصه میخورید چرا! 

ما بدبختیم, ما فلانیم, ما بسالیم!!! بیخیل با... 

سعی کنید از چیزای کوچیک لذت ببرید و شاد باشید! 

یه سری از بچه ها ازم سوال میپرسن, بعد سوالهای خیلی پیش پا افتاده ولی نمی دونم چرا خصوصیش میکنن! بعد آدرس وبم نمیدن! خو من چطوری جواب بدم خواهرمن! عزیز من ! 

من همچنان کلاس زومبا میرم؛ خیلی خوبه خدایی! یک ساعت و نیم بزن و بکوب داریم ما.... 

به خدا ورزش آدم و زیرو رو میکنه! من هروقت بد خلق میشم تا ورزش میکنم حالم میاد سر جاش و نیشم باز میشه...  

ریکاوری هارد نیم سوز به همراه خرید یه هارد 1 ترا واسم حدود 500 تومن خرج برداشت که دهنم و چیز کرد ... 

من کلا خیلی مارک باز نیستم, کلا وسایلمو بگردی یه رژ و پن کیکم همیشه مارک و یه عطر مارکم همیشه بین عطرام هست واسه خالی نبودن عریضه! ولی یه کیف دیده بودم یعنی دلبری بود واسه خودش! داشتم پول جمع میکردم اونو بگیرم که اینطوری شد و کل پس اندازم نیست و نابود شد! حالا حسرت اون کیف مونده تو دلم...  

یه دوست پسرم نداریم واسمون کادو بخره ! عجب روزگاریه به خدا...  

یه همکار جدید واسمون اومده! اوهههههه  یعنی خدا هرچی خوشگلی بوده داده به این پسر... 

قد بلند, خوش تیپ؛ صورتش عین ماه شب چهاردس! منکه خدای اعتماد به سقفم و کلا کسی رو آدم حساب نمیکنم نمی تونم نگاش نکنم!؟ چشماش سبز! یه فیسی داره بی شرف جدیه ولی با نمک! میخنده لپش چال میوفته  حالا روز اول اومده بود ,اومد سر  میز من دنبال یه سری فایل من فکر کردم ارباب رجوع! آخه اینجا چون مرکز پژوهشی خیلی دانشجو میاد واسه آمار گیری و تحقیق و ... منم دیدم چه تیکه ایه چند تا شوخی اون ور آبی باهاش کردم ! حالا نگو این همکاره! از اون روز هی الکی میاد دم اتاقم یه سری تکون میده و طوری که خیلی تابلو نشه سر حرف و باز میکنه ... 

منم حوصله ندارم, انقدر خوشگله آدمو اذیت میکنه, میبینیش دوست داری صورتت رو بکوبونی رو میز...

الانم اومده بود اینجا یه ساعت فک زد! نذاشت بفهمم چی داری تایپ میکنم .... 

اصلا رشته ی افکارمو پاره کرد لامصب   خدا هم یه دفعه میبینی چطوری به یکی حال میده! یه بنده خدا هست چشماش ضعیف! سرش کچل! قدش کوتاه! دماغ گوشتی! چشای تنگ! هیکل ضایع! 

یکی هم مثل این قورومساق قد بلند, موهای خوشرنگ, چشای سبز, لب و دهن خیلی زیبا, بینی قلمی, لوپاش چال داره!!! بعد چه صدایی هم داره! واییییی , خدا بعضی هارو مارک دار آفریده... ولش کن اصلا نمی خوام دیگه در موردش صحبت کنم. 

بار دیگه بیاد از حرصم میزنم تو گوشش! من حالم خوبه, نگران نشید, کل ماجرا اینه که گربه دستش به گوشت نمیرسه, داره خودزنی میکنه (اگه اسلام دست ما رو نبسته بود)... اصلا چه معنی داره مرد انقدر خوشگل باشه! واله...  خوشم نمیادددد......

خلاصه اینطوری دیگه... 

بچه ها رژیمی باشید؛ کالری شماری کنید؛ آب زیاد بنوشید؛ ورزش کنید؛ آهنگ شاد گوش بدید و برید حالشو ببرید...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 11:49  توسط مهسا  | 

منو آب برد...

سلام به همه ی شما عزیزای دل برادر... 

آقا مارو چشم کردن ناجوررررررر.... یعنی هرچی بلاست تو دنیا داره سر من میاد!!! 

چند روز پیش یک شهروند محترمه هیوندا سوار لطف کردن دلشون واسه ماشین ما تنگ شد با ماشینشون تشریف آوردند در باسن ماشین ما شب نشینی! یهو مرتیکه کوبید تو ماشینم! حالا اصلا یه جای خلوت...  

خسارتشو خودش داد ولی مارو چند روز بی ماشین گذاشت و الاف صافکاری و نقاشی شدیم... 

بعد ماشین و گرفتیم این دوستان ناباب چهارشنبه شب اغفالمون کردن که بریم ددر دودودر، بلند شدیم رفتیم بگو چی شد!!! کیف من افتاد تو جوق  عمیق و پر آب!!! حالا توش چیا هست؟؟؟ هارد اکسترنال! 2 عدد فلش مموری تمامی کارتهای عابربانک؛ کارت سوخت و الباقی مدارک ماشین و مدارک شخصی؛ مبلغ هفتادو خورده ای پول نقد و از همه مهمتر لوازم آرایش مارک  بعد حالا سرعت آب جاری 60 کیلومتر در ساعت! یعنی اگه مثه چیتا نپریده بودم تو جوب و نمی گرفتمش به طور کلی به باد رفته بودم!!! 

الانم که اینجانب خسارت دیده با چشم گریون و هارد اکسترنال نیم سوز و لوازم آرایش دور ریخته شده در خدمتتون هستم   

فلشام سالمه و مابقیه قضایا ولی هاردم کار نمیکنه! امروز به مسئول فناوریمون نشونش دادم گفت احتمالا درست میشه چیزی نیست!!! الان منو نبینید اینطوری ریلکسم!! 2 روز گذشته دپ عمیق رفته بودم تازه برگشتم!  آخه تمام زندگیم تو هاردم بود، کارای دانشجوییم، عکسام، کارای اداره؛ کلی فیلم درجه 1؛ وای خدایاااااا 

رژ لب جیگریم تمام آب رفته بود توش! نابود شده بود؛ پنکیک نازنینم خیس خورده بود که با دلی سوخته انداختمشون دور! خلاصه نابود شدم  

تا من باشم دیگه همه وسایلمو با خودم اینور و اونور نکنم, حالا فردارو مرخصی گرفتم  هاردمو ببرم دکتر! دکترای هاردو لپ تاپم که میدونید چه جوری ان! اگه یه مشکل کوچیکم داشته باشه میگه 200 تومن شد! از جهالت آدما سواستفاده میکنن به خدا... البته جهالت که نمیشه گفت؛ عدم تخصص بهتره... 

خدا رو شکر تو این فامیل در اندر دشت یه مهندس خوبم نداریم واسه این جور وقتا به کارمون بیاد! پسر خاله ی نازنین لیسانس کامپوتر دارن اونوقت نمی دونن نرم افزار به چی میگن, سخت افزار به کی میگن!!! یعنی خدای تکنولوژیه این بشر...   امان از این دانشگاههای ایران که چیز تحویل میگیره؛ چیز تحویل میده! 

از خواستگارم نگفتم راستی!!! البته خواستگار که چه عرض کنم بچه پررو بگم بهتره، پس انداز نداره؛ خونه نداره؛ ماشین نداره؛ هیچی نداره دلش زن و زندگیه خوبم میخواد!!! اومد یه 3 روزی تهران موند؛ رفتیم بیرون و حرف زدیم؛ البته حرف که چه عرض کنم اون مخ منو کشید بیرون گذاشت سر جاش من مخ اونو کشیدم بیرون ولی نذاشتم سر جاش  دوباره ازش تا عید مهلت گرفتم که جواب بدم، رسما خوابوندمش تو آب نمک! البته اونم زرنگ تر از این حرفاست؛ واسه خودش اینکارست.  

راستی هوا خیلی سرد شده و بسی تاریک؛ چند روزیه پیاده روی نمیرم؛ احساس چاقی بهم دست داده!!! دیدم این طوری نمیشه پنج شنبه ای رفتم باشگاه ثبت نام کنم؛ یه باشگاه نزدیک خونمون هست زنونه از 8 صبح تا 10 شب خداییش خوبه, فقط مشکلش اینه که 90% افرادی که میان؛ باشگاه و با کلاب شبانه اشتباه میگیرن طفلکیا!!! دلم براشون میسوزه؛ یه جوری خودشون رو درست میکنن انگار اومدن عروسی! به خدا چند وقت پیش که میرفتم باشگاه یه دختر میومد حالا از وضع تیپ و آرایش و باقیه چیزاش بگذریم نمی شد از رفتاراش گذاشت!!!! خدا منو ببخشه میدیدمش می خواستم تگری بزنم! یعنی یه اشوه ای میومد یه طوری راه میرفت یه طوری میشست رو این دستگاهها که انگار میلی سایرسه داره شو سکسی ضبط میکنه!خدا منو ببخشه..قسمت بدترش اینجاست که اینجور آدما یه طوری هم نگات میکنن انگار که مثلا دیگه تو خارج از دوری!خیلی خوبن این آدما! من خودم  از سر کار میرفتم خونه لباس عوض میکردم بدون آرایش موهامو میبستم, یه سویشرت و شلوارک؛ یا علی....  خلاصه رفتم باشگاه دستگاه ثبت نام کنم, زومبا دیدم دلم خواست!!! مربیه خیلی تمیز ورزش نمی ده یعنی این سی دی زومبایی که خونه دارم خیلی بهتره! ولی تو خونه نمی تونم ورزش کنم, خواهری افتاده به کنکوری خوندن واسه ارشد؛ اتاقمونو قرق کرده کلا...  خلاصه زموبا نوشتم دیروزم اولین جلسه بود که رفتم, خوب بود، ایییی راضی بودم؛ مربیش حرکتایی که میزنه قشنگ میزنه ولی تنوع حرکتاش کمه ولی حالا دیگه....  

یه پا می خواستیم بیاد تا عید الگوی بچه ها بشه همه حسابی وزن کم کنن که خدا رو شکر مثل اینکه داره پیدا میشه! 

من دیگه ایندفعه شوخی ندارم با کسییی, تا عید همه بین 10 تا 20 تا باید بیان پایین؛ افتااااااد!!! 

کسی 29 اسفند بیاد اینجا واسه من آب غوره بگیره وای مهسا من چاقم و لباس تنم نمی ره و مهمونیارو چیکار کنم و اینا ؛ اونوقت من می دونم باهاش!!! بابا جان از این فرصت باقلواتر!!!! 4 ماه تا عید داریم؛ شروع کنید دیگه... 

ما اسفند 2 تا عروسی داریم! یکی پسر عمه؛ یکی دختر خاله، پشت همم هستن حالا 6 و 7 اسفند!!! 

منم چند ماه پیش تو ماه رمضون بود فکر کنم رفتم یه پیرهن خریدم از حراجی که فقط سایز اسمالش مونده بود!!! خیلی خوشگله ولی ارزون خریدمش! الان مشکلش اینه که تنم میره ولی بعد از اینکه تنم رفت آدم آهنی میشم! یعنی اگه یه تکون بخورم جرررر میخوره  فکر کنم اگه 2 3 کیلو کم بشم و بیام رو 55 بشه باهاش قر داد!!! همون پیرهن کلی برام انگیزست! 

شما هم برید مانتوهای عیدتون رو از همین الان بخرید چند سایز کوچیکتر و برای خودتون انگیزه بسازید... هر کی به حرف من گوش بده ضرر نمیکنه ها!!! 

نکاتم امروزم بگم و برم. 

1. اگه از رژیم کم کربوهیدرات استفاده میکنید؛ یعنی میزان برنج و نون و سیب زمینی رو کم یا حتی قطع کردید حتما حتما حتما آب فراوون بنوشید؛ چون وظیفه ی اصلی کربوهیدراتها رسوندن آب به بافتهای بدن مخصووصا پوست؛ و اگه آب فراوون در طول رژیم نخورید پوستتون حالت کششی خودش رو از دست میده و میوفته! 

2. چند عدد انجیر خشک رو در یک لیوان آب خیس کنید و صبح ناشتا فقط آبش رو بخورید؛ رو سالادتون 1 قاشق غذاخوری روغن زیتون بریزید؛ آب زیاد بنوشید و تحرک داشته باشید تا در طول رژیم یبوست نشید و یه دردم به درداتون اضافه بشه.... 

3. صبحتون رو با یک استکان قهوه شروع کنید... یک قاشق چایی خوری قهوه ترک+1 حبه قند+ یک استکان آب رو داخل قهوه جوش بریزید و بزارید یه 10 دقیقه ای با شعله ی کم جا بیوفته و بعد بنوشید؛ خیلی اشتهاتون رو کم میکنه در طول روز 

4. هر وقت گرسنگی بهتون فشار آورد چند قاشق ماست کم چرب+ 1 قاشق سماق+ 1 قاشق شوید خشک نوش جان کنید؛ اگه ضعف داشیتید و گرسنگیتون شدید بود میتونید یک کف دست نون جو هم بزارید کناریش.  

5. سعی کنید سوپ زیاد درست کنید و بخورید, 1 پیاز+ 1 هویج+ 1 سیب زمینی کوچیک+ 1 مشت نخود فرنگی+ نصف بسته سبزی سوپ+ 1 مشت ورمیشل+ 3 قاشق رب+ ادویه و اگه آب مرغ داشته باشید اگه نه که هیچی یک سوپ خیلی خوشمره میشه برای 3 نفر که قشنگ بخورن و سیر بشن! سوپ های متنوع و کم کالری درست کنید و نوش جان کنید هم تو فصل سرما میچسبه, هم کم کالریه, هم برای معده و .... خوبه 

برای محاسبه میزان کالری مصرفی و توده چربی بدنی و ... این سایت خوبیه که پیشنهاد میکنم یه سری بهش بزنید.   http://101recipe.com/salamat/ 

بچه ها یه تصمیم جدی از 1/9/ 93 تا 1/1/94 می تونه زندگیتون رو تغییر بده! سال جدید رو با اندام, روحیه, اعتماد به نفس و شادی شروع کنید, منتها برای این کار لحظه ی سال تحویل یکم دیره هاااا!!!! از الان شروع کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 16:7  توسط مهسا  | 

من حدس میزنم که جنون دارم!

سلام بچه ها یه عالمه کار ریخته سرم ولی انقدر فکرم مشغوله که نمیتونم انجامشون بدم! گفتم بیام اینجا یکم درد و دل کنم شاید مخم یه هوایی بخوره... مامانم خدا رو شکر بهتره, یعنی اگه مشکلی پیش نیاد به امید خدا و گوش شیطون کر!!! شبی که مامانم تصادف کرد شب تولد امام رضا بود, منم نذر کردم اگه مامانم حالش خوب شد حتما یه سفر با کل خانواده بریم مشهد, پابوس امام رضا. یکم مماخ خواهری خوب بشه, یه سی تی اسکن هم مامانم بده مشکلی نباشه ایشاله 3 4 روز میریم و میایم! حالا تازه اگه بتونم مامانمو راضی کنم! مامانم اصلا اهل مسافرت نیست, بیشترین لذت و آرامشش تو خونه اس, از طرفی هم آقای پدر کارش طوریه که تقریبا ماهی یکبار میره ماموریت مشهد! یکم این چند روز حالم گرفته است, اینجایی که کار میکنم دولتی ولی من قراردادی براشون کار میکنم, خرداد ماه آزمون دادم واسه وزارت دفاع مهر ماه جوابش اومد قبول شدم, چند بار رفتم برای تحویل مدارک و مصاحبه و ... دیروز هم رفتم به عنوان اولین روز سر کار اونجا! خیلی خوشحال بودم که استخدام رسمی میشم و یه شکل خوب پیدا کردم, البته اصلا به اینجا نگفته بودم که دارم میرم 3 روز مرخصی رد کرده بودم تا آخر هفته... دیروز که رفتم خیلی تو ذوقم خورد, خیلی محیط نظامی و خفقان بود, نمیشه گوشی دوربین دار و فلش و هارد و لپ تاپ داخل برد! هیچ سیستمی اینترنت نداره! شماره همه کس و کارو آبا و اجدادمو گرفتن؛ و رسما یه برگه دادم امضا کردم که مشکلی با شنود شدن مکالماتم ندارم! گفتم فردا که اومدی پاسپورتتم بیار تحویل بده! حق خروج از کشور به جز مکه و کربلا اونم تازه با درخواست و اجازه رو نداری... خیلی بد بود خیلی... دیشب تا صبح خوابم نبرد از بس فکر و خیال کردم! تمام پیشونیم هم شده جوش از استرس! نمی دونم تو این اوضاع بیکاری کارو بچسبم یا وارد شدن تو همچین فضایی باعث میشه کل زندگی و تفکرات و آزادیهام نابود بشه... آخه روحیه هنری که نمیتونه تحمل این محیط بسته و نظامی رو داشته باشه! تازه میخوان بفرستنم مصاحبه عقیدتی سیاسی که یکی از همکارا که تازه استخدام شده بود میگفت 4 ساعت طول میکشه و دهنت رو مورد عنایت قرار میدن انشاله... مامانم دیشب میگفت اگه خوشت نیومد و میبینی اینطوری نرو اصلا دیگه! واسه چی خودت رو اسیر و ابیر کنی! خودمم دیگه مصمم شدم نرم و امروز بدون اینکه خبر بدم و چیزی اصلا نرفتم و اومدم سر کار خودم! حالا غروب که شد تماس میگیرم با مسئول کارگزینی اونجا و میگم نمی آم دیگه!!! اه اه اه نمی دونم کار درستیه یا نه! عمر آدم کوتاهه نمیخوام همش تو استرس و فشار و مشکل کار کنم و خودمو اسیر همچین جایی بکنم! ولی بازم نمی دونم! این خواستگارمو نمی دونم چه کنم؟! زنگ زد گفت این هفته میام تهران ازت جواب میگیرم, منم گفتم نمیخواد تلفنی بهت جواب میدم, گفت نه میام می خوام حضوری صحبت کنیم, گفتم آخه محرم شروع شده سخته فلانه, گفت یا میام یا سرمو میکوبونم تو دیوار از دست تو؛ 2 سال منو مسخره کردی, دیگه ناجور قاطی کرد بنده خدا! آخه هربار میخواد بیاد من هی بهونه میارم, کار دارم, عروسی داریم, میخوایم بریم سفر, مامانم تصادف کرد, خواهرم دماغش و عل کرد,... نمی دونم چیکار کنمممممممممممم!!! مامان بابام هم که دیگه هیچی... میگم میخوام برم سر کوچه هزار و یک جور نظر و عقیده و کنفرانس! میگم میخوام شوهر کنم میگن هرجور خودت صلاح میدونی! میگم میخوام مهاجرت کنم, میگن هرجور خودت صلاح میدونی! میگم میخوام شغلمو عوض کنم, میگن هرجور خودت صلاح میدونی! خیلی بد آدم بخواد چند تا تصمیم بزرگ و تنهایی بگیره!؟! حالا تا ببینیم خدا چی میخواد... راستی یه توصیه هم میخواستم بزارم واسه رژیم که همین جا میگم تا یادم نرفته.. ای دوستان گرامی و ای هم میهنان عزیز به درستی آگاهید که عید نوروز یکی از بزرگترین و برجسته ترین اعیاد باستانی است و شهرت و منزلت این عید باعث شد چندی پیش نام و رسوم این عید در سازمان یونسکو موجبات جهانی شدن این عید را فراهم آورد. ای توپولوها آیا با آگاهی از مراسم خاله بازی و دید و بازدیدهای مکرر در این عید بزرگ باز هم در پی کاهش وزن خود نیستید!!! به درستی که دغدغه خرید لباس برای شب عید در اتاق پروو بسیار دیر و نابه جاست! از هم اکنون به گوش باشید و به هوش باشید که ماههای پیش رو بس سریع در گذر است و نادان بی خبر است و دانا در حضر است... از امروز شروع کنید تا عید نوروز زیبایی داشته باشید! شب عید نگی نگفتی ها... برنامه بریزید ماهی 3 کیلو بیاید پایین, چهار ماهو نیم فرصت دارید اگه روزهای آخر اسفندم در نظر نگیرید میشه بین 13 تا 15 کیلو مثه باقلوا لاغر شدا! اونایی که وزنشون بالاست ماهی 4 کیلو هم پایین میان میشه بین 16 تا 18 کیلو... از امروز به فکر آینده ی اندام خود باشید...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:33  توسط مهسا  | 

دانیال

سلام دوستای عزیزم
من حالم بدک نیست یه سری اتفاقا افتاده این وسطی که اصلا حوصله ندارم تعریف کنم پس بمونه واسه بعد...
یک آقا پسری به اسم دانیال داریم که ننوشته چند سالشه! ولی قدش 178 و 120 کیلو وزنشه و از حرفاش فکر کنم 15 16 ساله باشه؛ شرایط دکتر رفتن و باشگاه رفتن و نداره ولی می خواد لاغر کنه! این توضیح واسه شما و بقیه اش جواب دانیال چون تعداد حروفش زیاد بود تو نظرات جا نمیشد!

اولا ممنون دانیال جان؛ ایشاله همونی بشه که میخوای...
ببین عزیزم اگه شرایط دکتر و باشگاه رو نداری پس باید خودت رژیم بگیری و این برای اضافه وزن بالا کار سختیه که یه رژیم خوب و مداوم رو بتونه بدون نظارت دکتر به سر انجام برسونه! البته من خودم بدون دکتر 30 کیلو کم کردم ولی از ته دل هدفم لاغری بود و واقعا براش مایه میذاشتم
اول از همه تو باید ذهنت رو از رو غذا منحرف کنی؛ یه آدم چاق همیشه فکرش دنبال غذاس! حتی وقتی رژیم همش فکرش اینه که حالا چی بخورم؛ چی هست, وقت غذا نشده!
در درجه اول تو باید ذهنت رو از غذا دور کنی و اینم امکان پذیر نیست مگر اینکه سرت شلوغ بشه!!! باید از محیطهایی که همیشه توشون زیاد غذا می خوری دور کنی! تا زمانی که معده ات کوچیک بشه و دیگه خودش دنبال غذا نره! برای کاهش وزن اونم اضافه وزن زیاد باید برای خودت یه سری قوانین مطرح کنی!
من خودم همیشه برای خودم قوانین متنوع میزاریم! مثلا 1 ماه از ساعت 6 بعد از ظهر به بعد هیچی نمیخورم! اینکه می گم هیچی یعنی قانونی در حد قوانین فدرال! یعنی آسمون بیاد زمین زمین بره آسمون هیچی نمی خورم! ماه بعدش نون و برنج نمی خورم! درسته که ممکنه کالری زیادی از باقی غذاها به بدنم برسه ولی وقتی نون و برنج نخوری خیلی غذا خوردنت محدود میشه! ماه بعدش 6 تا 7 شب میرم یه ساعت پیاده روی خیلی تند و بعد از پیاده روی تا موقع خواب فقط سالاد یا 1 میوه می خورم با چایی و 1 قند!
به اینا میگن قانون! اگه تو دکتر نری و باشگاه هم نری و قانونی هم نذاری یه چند روزی رژیم میگیری بعدشم خسته میشی ول میکنی!
اول از اینکه چاقیت از نوع گلابیه! این فکرهای خامم از سرت بیرون که شکمم میره تو رونم چاق میمونه و ... خودتم میدونی که همچین چیزی نمیشه و اینا همه توجیه تنبلیه! تو دوماه پشت هم رژیم بگیر شاهد معجزه خواهی بود! لیپو رو هم فراموش کن! هیچ کس باسن و رون رو لیپو نمیکنه چون اصلا اونجاها نواحیه خوبی برای اینکار نیست؛ هم از لحاظ نوع چربی و هم از اون جهت که چندتا رگ حساس اونجا قرار داره!
عزیزم شما مردی همین مساله یعنی اینکه نصف راه از یه خانوم چاق جلوتری! چرا؟ چون قدرت چربی سوزی آقایون 2 برابر خانومهاست و قدرت عضله سازیشون هم 2 برابر خانومهاست! یعنی اگه شما با یه خانوم هم وزن و هم قد خودت شروع به رژیم و ورزش کنی وزنی که شما تو 2 ماه کم میکنی اون خانوم تو 4 ماه کم میکنه!
خانومها اکثرا مشکلات دیگه ای مثل ضعف بدن, کم خونی؛ کم بود آهن و ... دارن که آقایون باهاش مواجه نیستن!
با توجه به حرفها و شرایط تو من چندتا کار میگم حتما انجام بده؛ دانیال نه به خاطر حرف من به خاطر آینده و زندگیت خودت! اگه همین الان شروع کنی تا عید عالی میشیها, پشت گوش ننداز, روزهای قشنگ نوجوونیت رو حروم نکن.
1. یه وبلاگ رژیمی باز کن
2. یه دفترچه یادداشت بردار؛ تاریخ بزن و وزن و سایز خودت رو یادداشت کن, دور کمر؛ دور شکم؛ دور باسن, دور رون, دور بازو, دور مچ( من یه ساعت داشتم کیپ دستم بود! به زور بندش بسته میشود! زمانی که لاغر شدن وقتی بندشم بسته بود مثل النگو میرفت تو دستم و خیلی بهم حا میداد)
3. من تو 2 تا پست چند مدل غذا نوشتم, فکر کنم روی هم یه 20 مدلی بشه اونها رو یادداشت کن و بده به مامانت ( بشین قشنگ با مامانت صحبت کن؛ مامانا همیشه به آدم کمک میکنن! بهش بگو ایندفعه تصمیمت جدیه؛ بگو به کمکش نیاز داری و روزی 3 وعده غذای رژِیمی باید بخوری)
4. اون راهی که تو مسیر مدرسه میری به درد خودت میخوره آقا! ساعت 6 تا 7 هندزفیری بزار حتما برو پیاده روی!!! فهمیدی!!! حتما حتما حتما ( اون راه مدرسه قسمتی از زندگیه روزانه ی تو نه ورزش)
5. برای خودت روی یه تقویم علامت بزنم و به جز ماه اول که فکر کنم حدود 8 کیلویی لاغر بشی باقیه ماهها رو 4 کیلو 4 کیلو کاهش وزنت رو بنویس و بزن بالای سرت
6. قبل از اینکه بری پیاده روی یه سالاد جانانه(بدون سس)(پیشنهاد من کاهو پیچ, کلم سفید؛ کلم بروکلی، هویج, گوجه, خیار) با یه کاسه کوچیک ماست و شوید و سماق آماده کن, نصف تن ماهی هم بریز رو سالادت؛ بزار یه جای دنج تو یخچال, از پیاده روی که میای یه لیوان آب بخور بدون یخ! برو رو تختت نیم ساعت دراز بکش! بعد بیا دوباره یه لیوان آب بدون یخ بخور و بعد یه ربع بیست دقیقه سالاد و ماستتو بزار جلوت و خیلی آروم و با لذت نوش جان کن. ببین چقدر دقیق بهت گفتم قیل و بعد پیاده روی چیکار کنی! یعنی اگه پشت گوش بندازی دیگه خیلی نادونی...
7. شاید از لحاظ مالی دستت بسته باشه ولی حتما تو مدرسه یا بعد مدرسه خوب ساندویچ میزنی به بدن! از الان به بعد؛ ساندویچ؛ چیپس؛ پفک؛ پاپ کرن, بستنی؛ آیس پک, تخمه, چیپلت؛ کیک, شیرینی و از این قسم خوراکیها ممنوع! پولی که بابت اینا میده باید خرج 1. لوازم سالاد 2. ماست کم چرب 3. نون جو 4. جوجه کباب 5. ماهی 6. تن ماهی 7. بیسکوییت ساقه طلایی( خرما هم که میگی جوش میزنم!) بشه؛ فهمیدی!!!
جوجه کباب آماده بیرون میفروشن از کیلو 12 تومنش من دیدم تا کیلو 15 ؛ باید غذا و خوراکت رو از خانواده جدا کنی؛ دیگه پایه سفره نمیشینی و ساعتهایی که کسی غذا نمی خوره تو غذای خودت رو میخوری! باید یاد بگیری بدون ریخت و پاش آشپزخونه سالاد درست کنی و ترو تمیز کار خودت رو بکنی؛ یه گوشه از یخچال رو واسه خودت انتخاب کن و به بقیه هم بگو اینجا مال منه و کسی نه چیزی بزاره نه برداره!
صبح واسه صبحانه مربا و کره و پنیر پرچرب ممنوع! 3 تا تخم مرغ آب پز میکنی با 1 لیوان قهوه و قد یه قوطی کبریت پنیر رژیمی؛ با یه گوجه و یه خیار خورد میکنی نوش جان میکنی! اوکی؟!
یه کیلو جوجه کباب آماده میگیری؛ من خودم همیشه میگیرم یک کیلوش میشه 4 تا سیخ خیلی مشتی! الان نمیگم 5 تا سیخش کن یا 6 تا سیخش کن چون زوده! فعلا همون 4 تا سیخ خوبه! حالا یعنی چی اینی که میگم!؟؟ از مدرسه میای مامانت قیمه بامجون گذاشته با برنج و ترشی! شما میای خونه خیلی هم گرسنته! یه چایی برای خودت میریزی با دو تا ساقه میخوری! بعد میری قشنگ واسه خودت یه ظرف سالاد مشتی درست میکنه, از اون جوجه کباب یک چهارمش رو که میشه 1 سیخ درست و حسابی به سیخ میکشی و کباب میکنی! تموم که شد میریزیش رو سالادت با یه کف دست نون سنگک یا بربری یا 3 کف دست نون لواش با یه کاسه ماست کم چرب و سماق و شوید میشینی یه گوشه با لذت نوش جان میکنی و به بقیه و برنج و نون و قیمه بادمجون هم هیچ کاری نداری!
یکم استراحت و تکلیف و مدرسه و .... هر زمان گرسنه شدی میری سر یخچال! یه سیب بر میداری گاز نمیزنی با یه کارد و بشقاب میشینی پوست میکنی بعد برشش میدی و بعد میخوری, سیب که تموم شد پوستشم میتونی بخوری! بازم خواستی چیزی بخوری یه چایی میریزی با 3 تا ساقه می خوری! هر میوه ای خواستی بخوری با کارد و بشقاب و تشریفات میخوری؛ چیزی رو یهو نمیکنی تو دهنت! خوراکی مدرسه, 1 یا 2 واحد میوه به همراه 6 تا 7 تا دونه ساقه طلایی. بعدش که حتما غروبا برو پیاده روی و گفتم از پیاده روی برگشتی چکار کنی, شب گرسنه ات شد یه لیوان شیر کم چرب با 1 تا 2دو تا ساقه.
روزی 8 لیوان آب, هر زمان گرسنه شدی ماست و شوید و سماق اگه دلت نخواست 1 ل شیر و 1 ساقه؛ اگه دلت چیز سفت خواست 2 تا نون سوخاری یا 1 کف دست نون جو
آخر هر هفته خودت رو وزن کن و آخر هر ماه سایزت رو چک کن. سعی کن زیاد فعالیت کنی و خیلی یه گوشه نشین, غم و غصه و نکبت و فراموش کن و فقط موزیک شاد گوش بده
به جون کسی که خیلی برات عزیز قسم بخور
اگه یه زمان شیطون گولت زد و مثلا یه بشقاب غذا کشیدی و شروع به خوردن کردی هرجاش که به خودت اومدی سریع بلند شد غذا رو از دهنت در بیار و بشقاب غذاتم بریز تو سطل آشغال...
بقیه دارن همبرگر میخورن تا دیگه داری میمیری از ویار همبرگر یه ساندویچ برندار یهو بچپون تو دهنت! برو سریع یه بشقاب و چاقو چنگال بیار, ساندویچ رو نصف کن, اصلا روش سس نزن و با سالاد فراوون بشین نصف ساندویچ رو بخور با حوصله و خیلی شمرده البته شب از شیر و بیسکوییتت خبری نیست یا به جای 1 ساعت پیاده روی یک ساعت و نیم پیاده روی کن! مفهومه!
الان ما میگیم 1 آبان! تو با این رژیم تا 30 آبان 8 کیلو لاغر میشی, بعد اونموقع باز بهت میگم چه بکنی, می مونه 4 ماه دیگه تا آخر سال که هر ماه رو 4 کیلو حساب کن میشه 16 کیلو با این 8 کیلو 24 کیلو تا شب عید میای زیر 100 کیلو و به غیر از وزن حتما 4تا 5سایز هم میای پایین! یعنی مثلا اگه الان سایزت 58 میای رو 50...
همین طوری پیش بری تا 30 مرداد خوشتیپ ترین پسر مدرسه میشه و سال تحصیلی بعدی رو با وجود یه دانیال جدید شروع میکنی. موفق میشی عزیزم دیگه اینبار کوتاه نیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:45  توسط مهسا  | 

زندگی شیرین می شود...

سلام بچه های خوب رژیمی ممنون از تمام محبت ها و احوال پرسی هاتون مامانم خدارو شکر بهتر شده و گوش شیطون کر کم کم زندگیمون داره به حالت عاذی خودش بر میگرده خواهرم بینیش رو عمل کرد تو این گیرو دار و ای بدک نشده، کلا بینیش نه بزرگ بود نه زشت ولی جوونای امروزین دیگه الکی به خودشون گیر میدن! هنوز خیلی باد داره و کلی چسب و خیلی قابل تشخیص نیست که چی شده ولی امیدوارم خیلی خیلی خوشگل شده باشه، متاسفانه خواهرم برعکس من یکم کمبود اعتماد به نفس داره و همیشه خودشو خیلی دست پایین میگیره، کلا خود آزاری داره و همش خودش و اذیت میکنه!!! هم سالمه؛ هم زیباس ولی اعتماد به نفس یوخ! عوضش استرس چوخ! من ترک نیستم ولی یکم ترکی زمانی که تبریز دانشجو بودم آموختم! بشلینننننننننننن ترک های عزیز از اون روزی که مامانم تصادف کرده منم رانندگیم متحول شده؛ دیگه از لایی و گاز و دنده 5 خبری نیست؛ انقدر چشمم ترسیده، انقدر آروم رانندگی میکنم! کلا مسیر اداره که تو یه ربع با ماشین میومدم حالا تو 45 دقیقه میام! ولی خب احتیاط شرط عقل! فعلا اصلا و ابدا درگیری و مشکل نمی خوام چون دیگه مخم ارور داده و باید تو همه چیز احتیاط کنم. از وضعیت رژیم و ورزش براتون بگم که... اون روزی که مامانم تصادف کرد دقیقا 4 روز تمام نتونستم جز آب چیزی بخورم! انگار سنگ بسته بودن به معدم فقط یهو به شدت تشنه ام میشد و با آب سردکن بیمارستان 5،6 تا لیوان آب می خوردم و دیگر هیچ! رنگم به شدت پریده بود و صورتم خیلی ناجور لاغر شده بود... غذا میدیدم کلا حالم بد میشد, بوی غذا هم اذیتم میکرد. حالا شما فکرشو بکن مامان من شنبه بعد از ظهر تصادف کرد و یکشنبه عروسیه پسر عمم بود! من و مامانم از جمعه شب قرار گذاشتیم چیزی نخوریم که شکمامون کاملا تو لباس تخت بشه! ما از جمعه شب تو رژیم بودیم بعدشم که رژیم اجباری! من که اشتهام کامل رفته بود و مامانم چون هر لحظه ممکن بود بره اتاق عمل هیچی بهش نمیدادن بخوره حتی آب! خلاصه کلی تو اون روزا ضعیف و لاجون شده بودم و خوابم که کلا صفر! تقریبا تو 15 روز روزی 2 ساعت خوابیدم! فقط روزی 2 ساعت اونم نه پشت هم هی نصفه نیمه! تو بیمارستان که اصلا نمی شد خوابید اون چند روزی که همراه مامانم بودم، یه شبم که اومدم خونه جای من داداشم موند بیمارستان قد سه تا کلفت کار ریخته بود رو سرم، بابام و داداشم همه جا رو ترکونده بودن؛ یه خاکی هم گرفته بود وسایل خونه ناجور! 5 بعد از ظهر که ساعت ملاقات تموم شده بود با بابام اومدیم خونه من تا 5 صبح یک لحظه نشستم! گردگیری, جاروبرقی,سرویس بهداشتی, دو سه مدل غذا درست کردم واسه چند روز آینده و ... خونه تکونی عید کردم لامصب. دیگه هرکی از فامیلا منو میدید میگفت چرا این شکلی شده! بدون آرایش! زیر چشا کبود! داغون بودم کلا! مامانمم که آوردیم خونه خدا رو شکر یک لحظه راحت نبودیم این میرفت؛ اون میومد؛ یهو 20 نفری میومدم عیادت ور ور ور ور.. مامانم اون موقع حالش خوب مینشست با اونا حرف و بگو بخند منم که مثه کلفت کون برنجی اینور اونور می دوویدم! بعد عیادت کننده ها میرفتن مامانم میوفتاد رو سر درد! اصلا یه وضعه داغونی بود دیگه! خواهرمم که بینیش رو عمل کرد مریضای من شدن 2 تا! ساعت 10 شب قرص 12 قرص 2 قرص 5:30 قرص! کلا خواب به من حروم شد! ولی از بعد از ترخیص مامانم که دیدم خیلی داره روم فشار میاد سعی کردم خوب غذا بخورم که نابود نشم! من کلا وقتی تحت فشارم اصلا متوجه نمیشم, یعنی سخت ترین شرایط همش میگم خوبم؛ چیزیم نیست, همه چی آرومه من چقدر خوشحالم! ولی یهو از یه جام میزنه بیرون... 3 سال پیش که مامانم قلبش رو عمل کرد من خودم یه تنه همه چی رو جلو بردم اصلا هم احساس فشار یا ناراحتی نمیکردم تا اینکه بعد از گذشت یکی دو ماه از بهتر شدن مامانم دیدم جلوی سرم قد یه سکه 25 تومنی موهام خالی شده! وای چه حالی بودم من! رفتم دکتر گفت این عارضه از استرس و فشار ناگهانیه! یه پماد داد که زدم و موهام یکی دو هفته در اومد! این بار که خیلی هم استرسم بیشتر بود خدا به خیر کنه؛ اونموقع مامانم دونسته و خواسته رفت اتاق عمل ایندفعه یهویی.. من این روزا صبحها یه لیوان کوچیک قهوه می خورم, با یه حبه قند بعد میام سر کار, اینجا 2 تا لیوان چایی می خورم هر کدوم با یه حبه قند؛ ناهار یا سالاد فراوون (بدون سس) + یه سینه مرغ کبابی؛ یا سالا د با ماهی یا سالاد با تخم مرغ یا سالاد با استیک. روزای که ماشین میارم که هیچی اگه ماشین نیارم تو مسیر برگشت به خونه یه تاکسی رو کنسل میکنم و 20 دقیقه پیاده روی تند میکنم, وقتی میرسم خونه چایی+2 تا خرما می خورم اگه احساس کمبود فشار یا ضعف داشته باشم یه تیکه کاکائو می خورم؛ شام سالاد مفصل؛ کاهو کلم کرفس هویج گوجه خیار و اگه باشه هم نصف تن ماهی 3 ثانیه زیر شیر آب میگیرم بعد با سالادم می خورم هر وقت گرسنم بشه 5 قاشق غذا خوری ماست و به همراه 1 قاشق شوید خشک و 1 قاشق سماق قاطی میکنم می خورم که عالیه. اگه کار خونه و آشپزی برای بقیه اجازه بده 1 ساعت میرم پیاده روی، اگه وقت نشه برم سر شام خوردن بقیه میرم تو اتاقم؛ هندزفری میزارم و نیم ساعت تا 45 دقیقه خیلی تند میرقصم با آهنگ شاد و اگه شرایط اینم جور نشه شبا یه فیلمی میبینم از 11 تا 12 شب (اسمش روزی روزگاریه)؛ در زمان دیدن اون فیلم هولاهوپ میزنم؛ خونه ما همه 11 شب حتما خوابن و شب زنده دارشون منم قشنگ واسه خودم 1 ساعت هولاهوپ تند میزنم و بلدم هولاهوپ هم رو شکم هم رو کمر و هم رو باسن نگه دارم و بزنم؛ البته منم دیگه 12 بیهوش میشم از خستگی. یکمم از داستان های عشقیم بگم واستون: قبل از این ماجراها عمه ام یه خواستگار بهم معرفی کرد یعنی منو به همسایشون که دنبال دختر واسه پسرش میگشت معرفی کرد؛ یه دفعه هم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون؛ پسر فوق لیسانس بود؛ مثه منم قراردادی واسه جایی کار میکرد، یه خونه ی کوچیک داشت تو نارمک با یه ماشین که نمی دونم چی بود چون سر قرار نیاورده بودش! شرایطش بد نبود فقط یه مشکل داشت اونم اینکه 12 سال از من بزرگتر بود! اون از من خیلی خوشش اومد ولی من ردش کردم! حالا نمی دونم کارم درسته یا غلط! این دومین خواستگاریه که شرایطش بدک نیست و از اول سال من ردش کردم! تو عیدم واسم یه خواستگار اومد از فامیلای دور مامانم بود و من ردش کردم! از یه طرف چشمم ترسیده و نمی خوام بدون شناخت به کسی بله بگم, از یه طرف حال و حس ازدواج ندارم اصلا ولی مامانم همش میگه انقدر اسد پنبه بازی در نیار! فکر کردی همیشه اینطوری خواستگار هست!؟ سنت میره بالا دیگه هیچکی نمیآدا! امروز که وبمو باز کردم دیدم هنوز سن این گوشه 24!!!! در حالی که الان 26 سالم شده! وای خدایا چه زود پیر شدم! حالا نمی دونم چیکار کنم! یکی از همکلاسیهای ارشدم از همون موقع که همکلاس بودیم چراغ سبز نشون میداد؛ درسمونم که تموم شد رسما ازم خواستگاری کرد منم جواب سر بالا می دادم هربار بحثش میشد! پسر خوبیه و فرقش با 2 تا خواستگار آخرم اینه که اولا تا حدودی میشناسمش و دوما خوش قیافس! آخه اون دوتا تعطیل بودن از نظر ظاهری... فقط مشکلی که داره اینه که شیپیش تو جیبش جت اسکی میکنه! مامانم میگه خب همه یه عیبی دارن بالاخره دیگه! یکی سنش بالاست مایه دار تره, یکی جوون تره بی پول تره این همکلاسیم 1 سال ازم بزرگتره. باهام تماس گرفت چند روز پیش گفت یه تاریخی بگو و تا اون زمان بهم جواب بده یا بیام خواستگاری یا برم بمیرم منم گفتم 8 آبان بهت جواب قطعی میدم! راستی یادم رفت بگم که این همکلاسیه محترم رشتی هستش و کلا رشت هم زندگی میکنه! آخه من چطور شوهر کنم شهرستان! اون با بی پولیش چطور میخواد تهران خونه بگیره! منم که نمی تونم خانواده و کارمو ول کنم که!!! مامانم خیلی ازش خوشش میاد! نه خودش می دونه چرا نه من میدونم چرا از این خوشش میاد! کلا مامان گلی استرس داره دختراش شوهر نکنن و بمونن ور دلش آخه از خواهرمم آبی گرم نمیشه! اصلا تو این باغا نیست نادون. تو فامیلم داره یکم آمار دخترهای ازدواج نکرده بالا میره مامانم هول ورش داشته ما نمونیم کنار اونا! وای چقدر حرف زدم من! خودم خسته شدم. مثلا سر کارم بنده! آخه منتظر یه سری فایلم که هنوز مسئولش نیومده! فکر کنم گیر کرده تو جاده شمال... اگه امروز نیاد من کلا بیخود اومدم سر کار! اینم از قصه ی ما... ببخشید که خیلی دری وری و پرت و پلا گفتم. دوستون دارم ورزش کنید, رژیم بگیرید؛ لبخند بزنید و لاغر بشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 11:49  توسط مهسا  | 

چه بلاتکلیفم وسط این بحران...

شاید این موضوعات ربطی به وبلاگ رژیمی من نداشته باشه ولی زمانی که مامانم آی سی یو بود من اومدم اینجا نوشتم که با دعاهای شما حالش زودتر خوب بشه و الان احساس مسئولیت میکنم که به شما خبر بدم اوضاع و احوالشو...

مامانمو آوردیم خونه؛ خدا رو شکر حالش بدک نیست، جدای از سردردهایی که فکر میکنم طبیعی باشه مشکل خاص دیگه ای نداره؛ البته خیلی بی حوصله و کسل ولی فکر میکنم به هر حال بازم طبیعی باشه...

حال خودم خیلی جالب نیست نزدیک به دو هفته ای میشه که درست و حسابی نخوابیدم و جسم و روحم خسته است ولی بازم خدا رو شکر.

امروز اومدم سر کار ولی اصلا حال و حوصله ی کار ندارم، همین طوری پشت سیستم نشستم زل زدم بهش ولی دست و دلم به کار نمیره !

چقدر برنامه ریخته بودم واسه این دو هفته که کلی استراحت کنم؛ ببین چی شد! مثلا می خواستم این دو هفته ی آخر تابستون یکم تو حال خودم باشم؛ می خواستم یه دوره بردارم باشگاه یکم رو بدنم کار کنم؛ یکم موزیک گوش بدم؛ فیلم ببینم؛ یه سفر یکی دو روزه برم!

من بچه ی اولم دیگه! همیشه به بچه های اول به یه چشم دیگه نگاه میکنن، انتظار دارن آدم بیشتر بفهمه بیشتر درک کنه بیشتر کمک کنه. همیشه دست تنگی و مستاجری و بی تجربگی مادر پدر واسه بچه اوله

ما با اتوبوس می رفتیم دانشگاه سراسری ساعت ۶ صبح بیدار میشدیم الان داداشه با ماشین خودش تو ۱۸ سالگی میره دانشگاه آزاد! خیلی هم خوشحال! اوه یادش بخیر چقدر گیر میدادن زمان ما... نوجوون بودم یه کم بهونه گیری میکردم بی حوصله بودم یا اعصاب نداشتم مامان بابام سه سوت منو سر جام مینشوندن؛ حالا خواهرم نه خیلی ولی برادرم هر کاری دلش می خواست میکرد هیچ کسم حق نداشت بهش بگه بالا چشمت ابرو ؛ مامان بابامم میگفتم تو سن بلوغ؛ الان شرایط روحی و جسمیش در حال تغییر و دگرگونیه ما باید مراعاتشو بکنیم!!! نمی دونم چرا ما تو سن بلوغ نبودیم هیچ وقت! خلاصه اینم از شانس ماست که آسفالت زندگی افتاده رو ...!

البته شرایط برای همه یه جور نیست من یه دوستی دارم بچه آخر خانواده است؛ خواهر برادراش همه ازدواج کردن و فقط این مونده؛ مادر و پدرش خیلی مسن هستن و بسیار مریض، این بیچاره هم همش میناله میگه همه رفتن پا درد و کمر درد و آه و ناله ی مامان بابام مونده واسه من! اونم طفلک خسته شده...

من همیشه از لحظه لحظه ی زندگیم هر چقدر تلخ بود یا شیرین؛ سخت بود یا آسون استفاده کردم و حتی سخت ترین شرایطم تحمل کردم و هیچ وقت تو کل زندگیم این آرزو رو نکرده بودم اما امروز صبح از ته دلم خواستم چشمامو ببندم و برم به یه ماه بعد تا  کابوس این روزا تموم بشه...

من زیاد دنیا رو جدی نمیگیرم؛ البته اینم بگما قبلنا خیلی جدی میگرفتم، روزهایی که همش گریه میکردم و به شدت افسرده بودم؛ اصلا احساس خوب و خوشایندی نسبت به زندگی نداشتم و دنیا به کامم تلخ بود؛ تا اینکه یه روزی به خودم گفتم خب که چی! الان چیو می خوای ثابت کنی با این همه غصه غوجی!؟ اون روز بود که بلند شدن؛ اون روز بود که پیله مو باز کردم و پروانه شدم( چه شاعرانه) !؛ از اون روز به بعد من به دنیا آسون گرفتم و اونم به من آسون گرفت؛ خودم رو به هیچ زمان و مکان و انسان و اشیایی وابسته نکردم و رها و شناور شدم تو مسیر زندگی و تقریبا از همون جا زندگیم شروع شد. پاک کردن و فراموش کردن بعضی خاطره ها خیلی سخته ولی من خیلی از خاطره هامو اگرچه خیلی مشکل بود ولی شیفت دیلیت کردم رفت. مطمئنم اگر این ماجرا ختم به خیر بشه و این روزها هم بگذره حتی خاطرشم میندازم دور چون واقعا خیلی شرایط سختی رو تجربه کردم.

نمی دونم چرا ولی به شکل دیوانه کننده ای مامان بابام رو دوست دارم و طاقت ندارم ببینم خار به پاشون رفته... ایشاله هر کی مریض داره خدا شفا بده، مخصوصا خانواده ی آدم که چشمای آدم هستن و حال مامان منم هر چه زودتر خوب بشه.

دوستون دارم تنها همدم های من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:10  توسط مهسا  | 

من دچار آسمم این هوا آلوده است تو اگه برگردی ماسک اکسیژن هست.

سلام دوستای عزیزم

ممنون بابت همه هم دردیها و دعاهاتون

مامان چهارشنبه ای عمل کرد؛ جمعه آوردنش تو بخش و فردا هم مرخص میشه

اگر چه دکترش میگه مشکلی نیست ولی حالش زیاد جالب نیست و بدتر از اون روحیه شو کاملا باخته

تو این هفته واقعا مرگ و جلو چشمام دیدم. خواهرم طرح داره و ۲ هفته است شمال ما هم اصلا بهش نگفتیم جدای از اینکه شرایطش طوری نبود که بخواد از همکلاسی هاش جدا بشه و بیاد تنها بیاد تهران؛ کلا اگرم بود کاری از دستش بر نمیومد و یکی تازه باید اونو آروم میکرد؛ برادرم دانشگاه قبول شده هیچ کس نیست بره دنبال کارای اون و ثبت نامش؛ این راه کلانتری بیچاره میکنه آدمو... همش یه سر باید سر بزنم از محل حادثه دنبال شاهد بگردم پرونده مامانمو ببرم پزشکی قانونی برم شهرک آزمایش شماره ماشین رو استعلام کنم!!! خودم که بعد از یک هفته اومدم سر کار؛ با کلی و کار و بی حوصلگی محض باید از خودم خلاقیت پیاده کنم؛ بابام هم که بیچاره روزی ۲۰ جا سر میزنه

ناشکری نمیکنم ولی فکر کنم این روزا بدترین روزهای زندگیمه از روز تولدم تا الان. گرچه می دونم خدا خیلی رحم کرد و می تونست بدتر از این بشه ولی هنوز خیلی نگرانم چون فکرای بد دست از سرم بر نمیداره؛ نکنه باز سرش خونریزی کنه؛ نکنه از این به بعد همش سر درد داشته باشه؛ نکنه نکنه نکنه....

از اون طرف خواهرم واسه ۲۹ وقت عمل گرفته بره بینیشو عمل کنه؛ مثلا می خواست از طرح که میاد فرداش بره عمل که تا ۱۰ مهر که وقت استراحتشه با دماغ خوشگل بره دانشگاه؛ دکترشم پول و جلو جلو گرفته تازه صدبارم تاکید کرد برنامه ی شما به هم بخوره من فقط نصف پولو برمیگردونم!!! ما هم اون موقع مطمئن بودیم که بهم نمی خوره!!! اینه میگن آدم از فردای خودش خبر نداره ها...

مثلا مامانم و بردم بیمارستان خصوصی ولی زیاد بهش رسیدگی نمیکنن؛ از دهن دکترش که باید با هفت تیر و تهدید حرف کشید بیرون هیچی نمیگه... مامانم از چهارشنبه  که عمل کرد فقط یکم دست و پاش باد داشت ولی از جمعه ای صورتش خیلی زیاد و وحشتناک ورم کرده؛ و دکترشم میگه نمی دونم چیه!!! گفت شاید حساسیت دارویی باشه ولی ضد حساسیت بهش زدن و حتی داروهاشم عوض کردن ولی بهتر نشده...

تو ذهنم انقدر فکرای جور واجور هست که نمی دونم به کدومش برسم....

خدا وکیلی این درسته یه ماشین بیاد وسط خیابون بزنه بهت لت و پارت کنه بعد شمارشم وردارن شاهدم داشته باشی ولی واسه رسیدگی و تشکیل پرونده همش بفرستنت اینور و اونور که خودتم پشیمون بشی از شکایت!!!

آخه این چه وضعیه که همیشه مظلوم و آسیب دیده باید واسه چیزی که حق مسلمشه بیشتر از محکومیت و جزای ظالم و مقصر بدوو  و بدبختی بکشه و اعصابش بهم بریزه

یکی به مامان من زده اینم شماره پلاکش خب برید بگیریدیش دیگه لا مصبا... من جونم باید در بیاد تا بتونم ازش شکایت کنم آخه...

اونم از بیمارستان مامانم و بستری کردیم ۴ روز الکی نگهش داشتن تو آی سی یو ؛ شبی یک میلیونو نیم  بعد خونریزیش دو برابر شد بردنش اتاق عمل!!!

خدا می دونه تو بلاتکلیفی این روزا چی به من گذشته....

فدای همتون

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 15:6  توسط مهسا  | 

من دارم میمیرم

سلام بچه ها

من داغون شدم ...

عزیزانم مامانم تصادف کرده با ماشین و الان تو ای سی یو ؛ قرار امروز یا فردا عملش کنن

تو رو خدا و جون عزیزتون دعا کنید واسه مامان خوشگلم؛ تو رو خدا این لحظه ای که دارید این مطلب رو می خونید از ته دل براش دعا کنید که عملش با موفقیت تموم بشه و زود خوب بشه

کمرم شکست؛ مامانم همه هستی و نیستی من تو این دنیاست؛ برام دعا کنید خواهش میکنم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 10:40  توسط مهسا  | 

خوشحالم

سلام

صبح به خیر

امروز بسی شادم و اومدم اول صبحی این شادیمو با شما قسمت کنم

یه مدتیه از اداره که میرم خونه از شام مام خبری نیست

تا میبینم غذا داره آماده میشه و مامانم داره غذا رو میکشه تو دیس میرم تو اتاقم و درو قفل میکنم آخه قبل از این یه مدتی بود دیگه شام خوردن و شروع کرده بودم منه فلان فلان شده!!! ولی تقریبا نزدیک به یه ماه پیش این برنامه ی فرار از شام و پیاده کردم؛ تا میدیدم غذا آماده است میپریدم تو اتاق هندزفری میزاشتم قر میدادم واسه خودم...

خلاصه یه بیست دقیقه نیم ساعتی که بقیه شام میخوردم من می رقصیدم و کارد میزدم به شکمم... تا امروز صبح که داشتم آماده میشدم بیام اداره؛ مامانم گفت مهسا انگار لاغر شدی همچین! منم گفتم نه بابا لاغری کو؟؟؟ من تکون نخوردم! ولی بعدش ویرم گرفت برم  خودمو بکشم. مامانم قبل از من بیدار میشه و تقریبا وقتی من بیدار میشم اون از خونه میزنه بیرون میره باشگاه؛ تا مامانم از خونه رفت پریدم رو وزنه ببینم چی شده! و دیدم با کمال افتخار و تعجب وزنه عدد ۵۸:۷۰۰ رو نشون داد و من رو بسیار هیجان زده نمود! دیگه تا اداره آواز خوندم و لی لی اومدم و گفتم این خبر مبارک رو بیام به شما هم مژده بدم؛ ایشاله به پای هم پیر بشیم.

اینم از دلخوشیه ما دیگه؛ دختر دهه شصتی باشه؛ تو مملکت جمهوری اسلامی هم باشه؛ مجرد هم باشه؛ درستم تموم کرده باشه باید خودتو با این جور چیزا مشغول می کنی دیگه... خدا رو شکر که حداقل اینم هست بیچاره دخترای دهه شصتی که لاغرن! اونا سرشون رو با چی گرم میکنن طفلکیا! واله

بعضی از دوستان هی از من کمک یا رژیم یا ... میخوان؛ به خدا من از ته دل دوست دارم بهتون کمک کنم ولی کاری از دستم بر نمیآد لامصب! باید برید پیش دکتر تغذیه رژیم بگیرید؛ باید برید پیاده روی؛ باشگاه و ... و وزن کم کنید دیگه! چیز خاص دیگه ای نیست آخه که من بخوام بگم...

واسه خودتون شادیهای کوچیک بسازید از کاهش وزن

تو خونه جای دراز کشیدن خالی دراز نشست کنید

مسیرهای کوتاه سر کار؛ دانشگاه و .... رو پیاده برید جا تاکسی

لباسهای سایز کوچیک ولی خیلی خوشگل بخرید و خودتون رو به اون سایز برسونید

از خوردن خوراکیهای ممنوعه خودداری کنید! نون و یا برنج زیاد؛ انواع و اقسام شیرینی ها؛ خامه، شکر، غذاهای چرب؛ بستنی؛ پیراشکی؛ شیرینی تر؛ چیپس؛ پفک؛ آجیل زیاد و سنگین؛ انواع سس و ساندیچ های پر کالری و هر چیزی که تو نگاه اول به چشمتون چاق کننده و پر کالری میاد

اگه اضافه وزن بالای ۷ کیلو دارید حتما دکتر تغذیه برید

به جای بازی های نشستنی و گوشی و قربونش برم پلی استیشن( من اندازه ی یه پسر بچه ده ساله بازی میکنم) بازی های پر تحرک انجام بدید. رقص؛ بدمینتون، فوقبال دستی؛ پینگ پونگ؛ وسطی، هولاهوپ و ...

آهنگ فقط شاد و پر هیجان یا خارجی یا قر تو کمر و ۶/۸ ولا غیر

خدایی آهنگهای خارجی هارو گوش کنید! آهنگ های غمگینشون هم شادو دی جیه. حالا واسه ما همش غم و غربت و چرا رفتی و چرا ولم کردی و دیگه میخوام بمیرم خدا و این نفس آخر منه و ...

کالری شماری رو هرگز فراموش نکنیددددددددددددد! گاهی وقتها آدم فکر میکنه هیچی نخورده ولی کالری چیزهایی که خورده رو جمع میکنه سر میزنه به آسمون

بچه ها خودتون خوب می دونید که گرفتن همچین تصمیمی و راه گذاشتم تو این راه فقط و فقط یه چیز احتیاج داره اونم اینکه اراده کنید و از ته دل بخواید و پای چیزی که می خواید بمونید؛ وابستگی به غذا هیچ فرقی با وابستگی به مواد نمی کنه و هر دو یک اعتیاد محسوب میشه... مثل معتادی که هربار که میکشه میگه بار آخر ولی باز سمت مواد میره بدون اینکه دست خودش باشه یه چاق هم همیشه می خواد رژیم بگیره ولی نمی شه! و دقیقا مثل معتادی که یک ماه ترک میکنه ولی دوباره تا مواد میبینه پاش میلرزه و دوباره شروع میکنه ممکنه یک ماه رژیم بگیرید ولی سر یه مهمونی؛ یه عروسی یا هرچی دوباره یادتون بره هدفتون و برید سراغ غذا...

تا خودتون از ته دل نخواید و تصمیم نگیرید شدنی نیست که نیست ...

یه یا علی بگید و برید به سمتش؛ به خاطر شادیه روح و جسمتون شروع کنید. اولش شاید سخت باشه ولی بعد از مدت کوتاهی و کاهش چند کیلوی اول براتون تبدیل به زیباترین مسیر دنیا میشه

موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 9:47  توسط مهسا  | 

مطالب قدیمی‌تر