خبر خاصی نی...
قبول دارم خیلی کم پیدا شدم! ولی خب چه کنم دیگه!!! 
شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد؛ خیالش گنج قارون زیر سر دارم! واله 
کارم خیلی زیاد شده.. صبحا 8 میام غروبا 6 میرم! البته خوبه, خدا رو شکر 
یه خبرایی هم شاید بشه که البت الان فقط در حد حرف واسه همین نمیگمش 
این ماهم که همش خرید و اینور و اونور و خونه تکونیو... اه... 
خونه تکونی خوبه ها, اونم از دید من که یکم وسواسم ولی مامانم شور ماجرا رو در میاره, کلا استاد سخت کردن مسائل راحت و استاد مسلم راحت دیدن مسائل مشکل! انقدر تو خونه تکونی شلوغ کاری میکنه و از صد روز جلوتر استرسشو به آدم میده که نگو... خود من به تنهایی عرض 3 روز کل خونه رو میتکونم! حالا مامانم از اوایل بهمن شروع میکنه تا اواخر اسفند, تازه هنو میگه خوب تمیز نشده وای ووی؛ فلان بهمان... هرچی هم بهش میگم مادر من 2 تا کارگر بگیر 2 روز بیان تمیز کنن بره مگه گوشش بدهکاره! حتما باید واسه اول عید دست درد و کمر درد و زانو درد بگیره که خیالش راحت بشه! چرا مامانا اینطورین!؟ چه میدونم واله! مردا چه خوشحالن این جور وقتا به خدا! خوش به حاشون هرکدوم یه کار چرت و پرت دارن که چه بازاری باشن چه کارمند و کارگر و ... از صبح تا عصر میرن سر اون کار و با چند تا مرد دیگه میگن و میخندنو جوکای +18 تعریف میکنن بعدشم از هفت دولت آزاد... نه کار دارن برنج شفته شده, ظرفا نشسته است, لباسا اتو نشده, یه من گرد رو میز و صندلی نشسته, تولد دختر پری خانوم, ختم انعام منظر خانوم! میزان آبلیمو به سس سالاد چقدر باید باشه, بچه آب دماغمش آویزون شده! اصلا هیچی... آزاد و رها... تازه کلی غرم میزنن بابت همه ی اینا! حالا از رسیدگی به سر و وضع که بگذریم... لامصب من هر روز ابرو بر میدارم فرداش در میاد! نمی دونم چه صیغه ایه کثافت! زن بودن واقعا مشکل! خدایی... مجبوری عین یه بانو رفتار کنی, مثل یه مرد کار کنی, شبیه یه دختر جوون به نظر برسی و مثل یه خانوم مسن فکر کنی! 
بگذریم... روز شمار لاغری به کجاها رسیده دوستان! کمتر از یک ماه فرصت دارید؛ استفاده کنید ازش...
ببینم چه میکنید دیگه... منتظر خبرهای خوبم.