دلم گرفته
صبح که از خواب پاشدم رفتم تو اتاق که لباسامو بردارم خودمو یهو تو آینه دیدم و یه حال بدی شدم انگار خودمو نمیشناختم و یه دختر غریبه تو آینه بود! حرصم گرفت از این احساس و با دلزدگی هر چه تمام آماده شدم و زدم بیرون... تو تاکسی یهو زدم زیر گریه!!! خودمم متعجب بودم چرا حالم انقدر خرابه! بالاخره پرسون پرسون خودمو رسوندم به اداره و با بی حوصلگی مختص صبح روز شنبه مشغول کار شدم تا الان که وقت ناهاره و همه رفتن غذاشونو داغ کنن و من تو اتاق تنها شدم دوباره یهو گریه ام در اومد! زنگ زدم خونه مامانم اینا تا شاید با صحبت کردن با مامانم حالم بهتر بشه که از شانسم خونه نبود بعدش زنگ زدم به شوشو که اونم صداش انقدر قطع و وصل میشد نشد صحبت کنیم و من بیشتر حرصی شدم....
بلند شدم یه چایی برای خودم ریختم و گذاشتم سرد بشه تا بتونم تلخ بخورمش و به این فکر افتادم که با شما صحبت کنم تا حالم بهتر بشه و از اینجا سر درآوردم.
سه چهار سالی هست که بین یه دنیای مادی و معنوی در نوسانم و انقدر هر جفتشون گیج کننده است که به هیچ جایی نرسیدم در هیچ کدوم... دلم میخواد فکر و خیالامو بزارم کنار و بچسبم به زندگی و کار و روزمرگی و سفر و برنامه ریزی برای زندگی بهتر و این دنیای مادی اطرافمو دریابم ولی وول وولکی میوفته به جونم که نمیزاره... تمام مدت این سوالات که من کیم! از کجا اومدم و به کجا میرم تو سرم میچرخه و تمرکزم و از بین میبره و تا الان هم به هیچ نتیجه و نظریه ای هم نرسیدم.
وقتی 13 سالم بود شاگرد اول شدم و برامون یه اردوی تشویقی گذاشتن برای تابستون تو یه اردوگاه تو کرج که ما تصور میکردیم قرار شادی و تفریح باشه که نبود! از تمام مدارس تهران و حومه سه شاگرد برتر هر کلاس و آورده بودن که یه اردوی کاملا عقیدتی بود و ما رو برای نماز صبح بیدار میکردن و بعد پشت سر هم کلاس های قرآن و دین شناسی و ... یادمه اونجا بهمون گفتن با چه پایی بریم دست شویی و یا بعضی از مراجع دیدن تلویزیون رو حرام اعلام کردن و فوت کردن به غذای داغ قبل خوردنش مکروهه و غیره از این دست! جدای از اینکه این اردو بیشتر برام شبیه به یه تنبیه بود تا تشویق ولی بعد از برگشتن این سوال که بالاخره چی درسته و چی غلط دست از سرم بر نمیذاشت, اونجا بود که شروع کردم کتاب خوندن از قرآن شروع کردم و یه دور معنی قرآن و که کتابی دو جلدی متعلق به پدرم بود خوندم و تحقیق و جستجو راجع به انواع احادیث و تفاسیر! فهمیدم که این کتاب جواب سوال من نیست یا اونقدر بی تعلق نگاشته شده که حد و حساب نداره یا اونقدر وزین که از قدرت فهم من خارجه! رفتم سراغ آورنده قرآن که حضرت محمد باشه! از معلم دینی خواستم تا بهم چند تا کتاب خوب در مورد حضرت محمد معرفی کنه تا بتونم بشناسمش و اون هم چند تا کتاب معرفی کرد سرتون رو درد نیارم کتابها رو جوریدم و خوندم و هرگز یادم نمیره تمام کتابها به دست علمای عظمای دین اسلام نوشته شده بود و چاپ جمهوری اسلامی بود ولی اواسط کتاب سوم که بودم دست از تحقیقاتم برداشتم و بیخیالش شدم چون میدونستم اگه ادامه بدم تمام اعتقادم و از دست میدم و تنها چیزی که دستمو گرفت از محتوای اون کتابها زبونی و ناتوانی محمد بود و بس و بیشتر ترجیح میدم بازش نکنم؛ تمام اندیشه های من در پی کتاب و پرسش و تحقیق در مورد ادیان رو هوا میموند و هیچ سرانجامی پیدا نمیکرد از تحقیق میدانی در مورد زرتشت گرفته تا رفتن به کلیسا و کنیسا و ظهور موعود... بیست سالم که شد باز رفتم سراغ قرآن و تفسیر دیگه ای رو خوندم ولی همچنان ناکام
همیشه ماهیت خودمو زیر سوال میبردم که من کیم! چیم! اینجا چیکار میکنم! از کجا اومدم! به کجا میرم و برای این سوالات هیچ جوابی نداشتم؛ نمیخوام بگم برای پیدا کردن جواب سوالهام تا کجاها رفتم و با چه کسایی ساعت ها بحث کردم و چه و چه ولی میخوام بدونید تمام مدت در تلاش بودم
مادر من عاشق کتاب شعر بود و چون پدرش کتاب فروش بود ما تو خونمون از همه شعرا کتاب داشتیم و منم که فضول و کرم کتاب هیچی نمیفهمیدن ولی مدام حافظ و سعدی و مولوی ... میخوندم.
سه چهار سال پیش اسم کسی به گوش خورد به نام محمد علی طاهری؛رفتم سراغش و تمام ویدئوهای کلاساشو دانلود کردم و دیدم و دری به روم باز شد به اسم عرفان!
دیدن فیلم های کریستوفر نولان
بعد برنامه ای به اسم ری استارت! بعد سریال وست ورلد
خوندن کتابهای کارلوس کاستاندا؛ دیدن خوابهای عجیب و شنیدن صداهای غریب و ....
این داستان هر روز داره من و ضعیف و ضعیف و تر میکنه ولی نمیتونم رهاش کنم
نمیدونم چیکار کنم ولی میدونم حتما باید یه کاری بکنم
با یه پست غیر لاغری سرتون رو درد آوردم؛ ببخشید