سلام بر همگی

 

من نیستم، دوست دارم باشم ولی نمی تونم باشم.

از سفر اومدم، تو ۱ هفته ای که نبودم مامانم طبق معمول سرشو هوا گرفته پاش افتاده تو چاله!!! این بار سومه که تو امسال پاش پیچ می خوره!!! کلا همیشه کارش همینه، روزی ۱ بار که رو شاخشه دستشو ببره! نه مراقب چاله های خیابونه، نه جوب، نه سنگ، نه صخره، از فروردین تا حالا ۳ بار پاش پیچ خورده، ۱ بار افتاده تو جوب فکش در رفته، ۱ بارم پاش گیر کرده به سنگ افتاده، سر تا پا کبود شده!

من که از سفر اومدم دیدم پاش که نابود شده، کمر درد شدید هم داره، کلا افتادم به بچه داری! تا من بخوام به مامان بابام زندگی کردن یاد بدم، هر چی هم که خودم بلدم از یادم میره!

خلاصه دیگه بچه داری و کار خونه و خرید و پایان نامه و کتابخونه و ... واسه همینه که نبودم چند هفته ای خودمم چشم راستم عفونت کرده کلی باد کرده، نمی دونم واسه چی قطره ام می ریزم خوب نمی شه!

باید برم دکتر! انقدر کار دارم که ... خرید عید و خونه تکونی هم که پای خودمه ۱۰۰٪

به هر حال اینم از وضع زندگیه ما...

حالا که نزدیکه عید و کارو بار زیاده، یه کم حواستون به کالری باشه، که کم کنید.